وسیع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ) [ ع. ] (ص.) فراخ، گشاد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ) [ ع. ] (ص.) فراخ، گشاد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وسیع. [وَ ] (ع ص ) فراخ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). جای فراخ . پهناور. متسع. جادار. گشاد. گشاده . واسع. عریض . باوسعت و ممتد. (ناظم الاطباء) : علی تکین از آب بگذشت و در صحرایی وسیع بایستاد. (تاریخ بیهقی ). - وسیعالمشرب ؛ بی بندوبار و لاابالی در اصول وفروع دین . (یادداشت مرحوم دهخدا). - وسیع بودن ؛ وسعت داشتن . - وسیع کردن ؛ وسعت دادن . ◄ اسب فراخ گام و فراخ ذراع . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ دور. (یادداشت مرحوم دهخدا).
مترادف و متضاد واژهدان
پهن، جادار، عریض، فراخ، فضادار، گشاد، گشاده، واسع گسترده، ممتد مبسوط (متضاد: تنگ)
فرهنگ طیفی واژهدان
پهناور، درندشت، گسترده، فراخ، گشاد، عظیم، جادار، بسیط، باز، نامحدود، بیحفاظ، نامحصور، آزاد، بیمرز، عریض، ولنگوواز، فراگیر دلباز، باصفا، دلگشا، خوشمنظره، بازسازی کننده منبسط
واژگان فارسی سره واژهدان
گسترده، فراخ، دامنگیر، پهناور