وشاح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(و یا وُ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- حمایل، پارچة رنگین و زینت شدهای که به شانه و پهلو حمایل کنند.<BR>۲- شمشیر، کمان. ج. وشائح.<br>
فرهنگ فارسی معین
(و یا وُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- حمایل، پارچه رنگین و زینت شدهای که به شانه و پهلو حمایل کنند. ۲- شمشیر، کمان. ج. وشائح.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وشاح . [ وَش ْ شا ] (ع ص ) موشِح . زاجل . زجال . تصنیف سرای . حراره گوی .کاری ساز. (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به زاجل شود.
وشاح . [ وِ ] (ع اِ) شمشیر. (المنجد) (اقرب الموارد). - ذوالوشاح ؛ شمشیر عمربن خطاب رضی اﷲعنه . (ناظم الاطباء). رجوع به وشاحة شود. ◄ قوس . کمان . (المنجد) (اقرب الموارد).
وشاح .[ وُ / وِ ] (ع اِ) اِشاح . حمیل یعنی دو رشته ٔ منظوم از مروارید و جواهر مختلف الالوان که بر یکدیگر پیچیده زنان از گردن تا زیر بغل آویزند، یا آن دوالی است پهن مرصع به جواهر رنگارنگ . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). حمایل که به هندی هار گویند و به معنی گلوبند. (غیاث اللغات ). گردن بند. (دهار). آنچه در بر افکنند. (مهذب الاسماء). ◄ امراءة غرثی الوشاح ؛ زن باریک میان . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ج، وشح، وشائح . (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد) : چون دلبری اندر عقیقین وشاح چون لعبتی در بسدین پیرهن . فرخی . به طبع و خاطرم اندر مدیح و وصف تو را گشاد و بست کمال و هنر نقاب و وشاح . مسعودسعد. گر عزیز مرا قیاس کنید از مه نو وشاح برگیرید. مسعودسعد. قمر همچو تعویذ از سیم صافی ثریا وشاحی ز ابریز ذائب . (منسوب به حسن متکلم ).