وصله
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ لِ) [ ع. وصلة ] (اِ.) پینه، پاره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ لِ) [ ع. وصله ] (اِ.) پینه، پاره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وصلة. [ وَ ل َ ] (ع مص ) وصول . رسیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ رسانیدن . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) علامت همزه ٔ وصل . (محیطالمحیط).
وصلة. [ وُ ل َ ] (ع اِمص ) پیوستگی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ج، وُصَل . (منتهی الارب ).
وصله . [ وَ ل َ / ل ِ ] (از ع، اِ) هر چیز که آن را به چیز دیگر پیوند کنند. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ پاره ٔ جامه و کاغذ و غیره . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). پاره و کژنه و لاخه و وژنگ وپینه و درپی . (ناظم الاطباء). درپی و رقعه . (یادداشت مرحوم دهخدا). قطعه . (ناظم الاطباء). ◄ دوخت ودوز. ترمیم لباس و جوراب های پاره . (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده ) : تا که رختم به بر جامه بران خواهد بود از پی وصله دو چشمم نگران خواهد بود. نظام قاری . چون تو را پنج حواس است کز آن داری حظ پنج وصله ست ز تو جامه چنان برخوردار. نظام قاری . - وصله انداختن ؛ وصله کردن . پینه کردن . - وصله برداشتن (برنداشتن ) ؛ وصله پذیر بودن (نبودن ). قبول کردن (نکردن ) وصله پینه را. - امثال : چیزی که شده پاره، وصله برنمیداره . - وصله پیراستن ؛ وصله کردن . وصله زدن : شرمم از خرقه ٔ آلوده ٔ خود می آید که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام . حافظ. - وصله ٔ تن ؛ در تداول، خویشاوند. قوم و خویش . (فرهنگ فارسی معین ). - وصله ٔ جهودی ؛ وصله ای که جهودان بر قبا دوزندبرای تمییز با مسلمانان . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به غیار شود. - وصله چسباندن ؛ ملحق کردن وصله به چیزی . پینه کردن . (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ متهم ساختن . - وصله خوردن ؛ وصله پینه شدن . وصله برداشتن . - وصله خورده ؛ مورد وصله و پینه قرارگرفته . وصله شده . - وصله دار ؛ پینه دار. جامه ٔ باوصله پینه . هر چیز درپی دار مانند جامه و کفش و جز آن . (ناظم الاطباء). - وصله زدن ؛ وصله کردن . پینه کردن . - وصله شدن ؛ وصله خوردن . وصله برداشتن . - وصله کاری ؛ کار وصله زدن .شغل و حرفه ٔ وصله کار. - وصله ٔ کاغذی ؛ کاغذی که بر جامه چسبانند و بهای آن جامه بر آن نویسند. - وصله کردن ؛ پینه کردن . رفو کردن . درپی کردن و لاخه نمودن . (ناظم الاطباء). - وصله کردن شکم ؛ ته بندی غذا خوردن . خوردن مقدار کمی نان و خوراک یا تنقل برای کاستن از شدت گرسنگی . (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ). - وصله ٔ لوطی ؛ هر یکی از آلات و ابزار لوطی . (یادداشت مرحوم دهخدا). هفت وصله ٔ لوطی گری . رجوع به همین مدخل شود. - وصله ٔ ناجور ؛ در تداول، پینه ای که از حیث رنگ و جنس با اصل (پارچه، چرم و غیره ) فرق دارد. - ◄ کسی در میان جمعی که بهیچوجه با آنها تناسب و تفاهم روحی و اخلاقی ندارد. غیرمتجانس . (فرهنگ فارسی معین ) : همدم بیگانگان مباش و بپرهیز عاقبت از جنس بد، ز وصله ٔ ناجور. عارف . - وصله نشاندن ؛ پینه کردن . رفو کردن : فرسود جامه لیکن خازن به وصله ننشاند بود آن مرا به بالا اما نگشت واصل . نظام قاری . - وصله ٔ ناهمرنگ ؛ وصله ٔ ناجور: فلان وصله ٔ ناهمرنگ است ؛ یعنی مناسبت و هم آهنگی ندارد. رجوع به ترکیب «وصله ٔ ناجور» شود.