ویرانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ویرانی . (حامص ) حالت و چگونگی ویران . خرابی . بایر بودن . نامسکون بودن . ویران بودن : آنکه را خیمه به صحرای قناعت زده اند گر جهان زلزله گیرد غم ویرانی نیست . سعدی . ◄ (اِ) خراب . ویرانه : همه بوم ایران سراسر بگشت به آباد و ویرانی اندر گذشت . فردوسی . بکوشید و ویرانی آباد کرد دل زیردستان بدان شاد کرد. فردوسی . سرا و قصربزرگان طلب تو همچو ربوت چو بوم چند گزینی تو جا به ویرانی ؟ منجیک . - امثال : آنچه بینند در ویرانی، نگویند در آبادانی . ◄ آنجا که مردم در آن ساکن نتوانند شد از سرما و مانند آن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : و مغرب آن [ کیماک ] بعضی ... ویرانی شمال ... که اندر او مردم نتواند بودن . (حدود العالم )... و این ویرانی شمال است که آنجا مردم نتواند بود از سختی سرما.(حدود العالم ).
ویرانی . (اِخ ) دهی است از دهستان جلگه افشار بخش اسدآباد شهرستان همدان در ١٥ هزارگزی جنوب خاوری قصبه ٔ اسدآبادبا ١٠٩٤ تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
ویرانی . (اِخ ) دهی است از دهستان شاندیز بخش طرقبه ٔ شهرستان مشهد واقع در ١٢ هزارگزی شمال خاوری طرقبه با ٧٧٧ تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).