پاکباز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص مر.)<BR>۱- وارسته، زاهد.<BR>۲- عاشقِ صادق و پاک نظر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص مر.) ۱- وارسته، زاهد. ۲- عاشقِ صادق و پاک نظر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاکباز. (نف مرکب ) مقامری که هرچه دارد بازد. آنکه هرچه دارد بازد : ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز نصفئی پرکن بدان پیر دوالک باز ده . سنائی . ◄ آنکه در بازی دَغل نکند.مراقب حریف : نقش فلک چو می نگری پاکباز شو زیرا که مهره دزد حریفی است بس دغا. سراج الدین قمری . ◄ زاهد. مجرد. تارک دنیا : تمنی کند عارف پاکباز به دریوزه از خویشتن ترک آز. سعدی . ◄ عاشقی که بنظر پاک به معشوق نگرد. عاشق پاک نظر. که عشق او مشوب به شهوت نیست : گروهی نشینند با خوش پسر که ما پاکبازیم و صاحب نظر. سعدی (بوستان ). جوانی پاکباز و پاک رو بود که با پاکیزه روئی در گرو بود. سعدی (گلستان ). این سخن پایان ندارد هین بتاز سوی آن دو یار پاک و پاکباز. مولوی . از یمن عشق و دولت رندان پاکباز پیوسته صدر مصطبه ها بود مسکنم . حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
پاکباخته، لیلاج پاکچشم، پاکنظر، نظرپاک
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی