پاکیزه روی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاکیزه روی . [ زَ / زِ ] (ص مرکب ) زیباروی . نکومنظر. صبیح المنظر. وُضّاء. (صراح ) (منتهی الارب ). واضی ٔ. (منتهی الارب ) : به آمل رسید روز آدینه ... افزون از پانصد ششصدهزار مرد بیرون آمده بودند مردمان پاکیزه روی و نیکوتر. (تاریخ بیهقی ). دلبند خوب صورت پاکیزه روی را نقش ونگار و خاتم پیروزه گو مباش . سعدی .