پای کار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پای کار. [ ی ِ ] (اِ مرکب ) جائی که مصالح فراهم آورده زیر عمارت انبار کنند. (غیاث اللغات ).
پایکار. (ص مرکب، اِ مرکب ) پیشکار تحصیلدار. مردی باشد که چون تحصیلداربجائی آید او زر از مردم تحصیل کند و به تحصیلدار دهد. (برهان ). ◄ خدمتکار.پادو. چاکر. نوکر. خادم . پرستنده . توثور بالضم ؛ سرهنگ و پای کار و خدمتکار. (منتهی الارب ). مدیره، رئیس و پایکار قوم . (صراح اللغه ). تُرتُور بالضم ؛ پای کار و دامن بردار. جِلواز، پای کار و دامن بردار. (منتهی الارب ) : همان نیز خروار گندم هزار بدیشان سپرد آنکه بد پایکار. فردوسی . دروغ آنکه بی رنگ و زشت است و خوار چه بر پایکار وچه بر شهریار. فردوسی . کسی کو بر این پایکار من است اگر ویژه پروردگار من است . فردوسی . چنین گفت با پرده داران اوی پرستنده و پایکاران اوی . فردوسی . بباغ اندرون بود یک پایکار که بشناختی چهره ٔ شهریار. فردوسی . ببردند پس پایکاران شاه دبیقی و دیبای رومی سیاه . فردوسی . برادر جهان ویژه ما را سپرد ازیرا که فرزند او بود خرد... چو شاپورِ شاپور گردد بلند شود نزد او تاج و تخت ارجمند سپارم بدو تاج و گنج و سپاه که پیمان چنین کرد شاپور شاه من این تخت را پایکار ویم همان از پدر یادگار ویم . فردوسی (گفتار اردشیر برادر شاپور ذوالأکتاف ). دو منزل چو آمد [ سکندر ] یکی بادخاست وزان برفها گشت با کوه راست تبه شد بسی مردم پایکار ز سرما و برف اندر آن روزگار. فردوسی . چنین گفت با پرده داران اوی [ شنگل ] پرستنده و پایکاران اوی که از نزد پیروز بهرامشاه فرستاده ام من بدین بارگاه . فردوسی . دگر نیک تر دوستداران او کدیور مهین پایکاران او. اسدی . بدو گفت بهرام شو پایکار بیاور که سرگین کشد بر کنار دهم زر که تا خاک بیرون برد وزین خانه ٔ تو بهامون برد. فردوسی . ◄ پیاده . (غیاث اللغات ). و رجوع به پاکار شود.