پایداری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پایداری . (حامص مرکب ) مقاومت . تاب . استقامت . ایستادگی . پافشاری . دوام : چو دیدند لهاک و فرشیدورد چنان پایداری از آن شیرمرد. فردوسی . باستواری جان و بپایداری کوه فریفته شد و از راه راست کرد کران . فرخی . امیر بخط خویش جواب نبشت یکی آنکه تا بوسهل را در او جمالی بزرگ باشد و دیگر که در او پایداری و بصارت تمام بود. (تاریخ بیهقی ). سهل است پایداری تو در مقام وصل چون دستبرد هجر ببینی بپایدار . خلاق المعانی . ♦ پایداری کردن ؛ مقاومت . استقامت . پافشردن . پای داشتن : از دست جوانیم چو بربود عنان پیری چو رکاب پایداری کردی . حافظ.