پایدام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پایدام . (اِ مرکب ) پادام . تَله . دام . حباله . (ملخص اللغات حسن خطیب ). داحول . مصلی . (السامی فی الاسامی ). مِصلاة. کُفَّه : نوعی است از دام که پای جانوران را بگیرد و آن حلقه ای چند باشد از موی تافته و شکیلی بر آن کرده که چون جانور پای در آن نهد حلقه کشیده شود و پای جانور گرفتار گردد و آنرا پای حلقه نیز گویند... و نوعی از دام که بعربی حباله گویند و آن چنان بود که سیخهای باریک از چوب تراشند بمقدار یک وجب و بر یک سرآن دامی نصب کنند و سر دیگرش تیز ساخته باشند و بزمین فروبرند و از جانب دیگر صیاد در پناه چتری که از شاخهای سبز ساخته باشند درآمده پیش رود تا جانوران رم کرده بجانب دام بیایند و پای ایشان در آن بند شود.(فرهنگ رشیدی ). دامی باشد تا جانوران پرنده را بآواز بسوی خود کشند. (از برهان ). و در شرح نصاب آمده است : پایدام بمعنی تله که نوعی از دام است . (غیاث اللغات ). نوعی از تله و دام است و آن چنان باشد که سیخهای باریک از چوب بمقدار یک وجب تراشند و بر سر هر یک دامی بندند و سر دیگر آنرا بر زمین فروبرند و صیاد درپناه گاوی یا خری درآمده پیش رود و جانوران را رم داده بجانب دام آورد تا پایهای ایشان در میان دام بندشود. (برهان ). داحول ؛ پایدام صیاد است که برای شکارگورخر بر زمین فرونشاند. (منتهی الارب ) : با سماعی که از حلاوت بود مرغ را پایدام ودل را دام . فرخی . که من ننیوشم این گفتار خامت نیفتم هرگز اندر پایدامت . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). از بخل چون نیاز همی دست موزه ساخت طبع تو هر دو را بسخا پایدام کرد. مختاری . گفتم در پایدام جور تو ماندم گرنه یکی خط که صدهزاربرآمد. سوزنی . اجل پایدامی نهاده ست صعب بناکام باید همی درفتاد. سوزنی (از فرهنگ جهانگیری ). ز دست شیطان در پایدام معصیتم جز او نباشد ازین دام دستگیر مرا. سوزنی . دولت تیز مرغ تیز پر است عدل شه پایدام او زیبد. خاقانی . گفتم بپایگاه ملایک توان رسید گفتا توان، اگر نشود دیو پایدام . خاقانی . ◄ خروهه . ملواح . پادام . مرغی که صیاد در کنار دام بندد تا مرغان دیگر بهوای او آمده در دام افتند. (برهان ). مرغی است که صیاد بر دام بندد برای صید کردن مرغی و آنرا خروهه و بتازی ملواح گویند. (رشیدی ). ◄ دامگاه . ◄ حلقه ای از چرم که هر دو پای در آن کنند و بر درختهای بلند چون درخت خرما و مانند آن روند. (برهان ).