پایمال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص مف.)<BR>۱- لگدکوب شده.<BR>۲- از بین رفته.<BR>۳- زبون، پست.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص مف.) ۱- لگدکوب شده. ۲- از بین رفته. ۳- زبون، پست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پایمال . (ن مف مرکب ) لگدکوب . پی خسته . مَدعوس . پی سپر. خراب . (غیاث اللغات ) نیست و نابود : سواران همی گشته بی توش و هال پیاده زپیلان شده پایمال . اسدی . چه کرده ام که مرا پایمال غم کردی چه اوفتاد که دست جفا برآوردی . خاقانی . ◄ پائین پای . صف نعال : تارک گردونت اندر پایمال ابلق ایامت اندر پایگاه . انوری . ♦ پایمال کردن ؛ سپردن زیر پای . پاسپر کردن . پی سپر کردن . پی خسته کردن . لگدکوب کردن . له کردن در زیر پای . پامال کردن . توطؤ. توطئه . تکتکه . بسا نام نیکوی پنجاه سال که یک کار زشتش کند پایمال . سعدی . ♦ امثال : زور حق را پایمال کند ؛ الحکم لمن غلب . فرمان چیره راست .
مترادف و متضاد واژهدان
پایخست، لگدکوب، لگدمال تباه، تلف، خراب، کوفته، نابود، هدر
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی