پایمردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پایمردی . [ م َ ] (حامص مرکب ) شفاعت : بنده بیش از این نگوید که صورت بندد که بنده در باب باکالنجار و گرگانیان پایمردی میکند. (تاریخ بیهقی ). خواجه پایمردی کند و سوی خواجه ٔ بزرگ احمد عبدالصمد بنویسد و او را شفیع کند. (تاریخ بیهقی ). حقا که با عقوبت دوزخ برابر است رفتن بپایمردی همسایه در بهشت . سعدی . ◄ توسط. میانجیگری . خواهشگری : پس شاهنامه علی دیلم در هفت مجلد نبشت و فردوسی بودلف را برگرفت و روی بحضرت نهاد بغزنین و بپایمردی خواجه ٔ بزرگ احمد حسن کاتب عرضه کرد و قبول افتاد. (چهارمقاله ). ◄ کمک . معاضدت . پشتی . دستیاری . یاوری . یاری . ایستادگی در کار کسی : و نیز از توانگران بستدی و بدرویشان دادی [ قصی بن کلاب ] و درویشان را پایمردی کردی . (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). فضل ربیع که حاجب بزرگ بوده میان بسته بود تعصب آل برمک را و پایمردی علی عیسی [امیر خراسان از دست هارون ] کردی . (تاریخ بیهقی ). امیر [ مسعود ] سخن لشکر همه با وی گفتی و در باب لشکریان پایمردیها کردی تا جمله روی بدو دادند. (تاریخ بیهقی ). و نه غلبه ٔ جنود و قوت، پای مردی نمود. (جهانگشای جوینی ). ♦ پایمردی کردن ؛ دستیاری کردن . میانگی کردن . میانجی شدن . واسطه شدن . توسطکردن . شفاعت کردن . خواهشگری .