پخچیزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پخچیزیدن . [ پ َ دَ ] (مص ) غلتیدن . (فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ) : چه سود کند که آتش عشقش دود از دل من همی برانگیزد پیش همه مردمان و او عاشق [ کذا ] جوینده (کذا) بخاک بر بپخچیزد. عسجدی . ◄ پیچیدن . (صحاح الفرس ) : داری مرا بدانکه فراز آیم زیر دو زلفکانت بپخچیزم . رودکی (از صحاح الفرس ).