پدرام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پدرام . [ پ َ / پ ِ ] (ص مرکب ) خرّم و آراسته و نیکو باشد مثل باغ و مجلس و خانه و جهان و عیش و روزگار. (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). دلگشای . خوش : خسرو محمد که عالم پیر از عدل او تازه گشت و پدرام . فرخی . مجلس بساز ای بهار پدرام واندر فکن می بیک منی جام . فرخی . روز نوروز و روزگار بهار فرّخت باد و خرم و پدرام . فرخی . گل بخندید و باغ شد پدرام ای خوشا این جهان بدین هنگام . فرخی . چرا بگرید زار ارنه غمگن است غمام گریستنش چه باید که شد جهان پدرام . عنصری . ای تازه بهار سخت پدرامی پیرایه ٔ دهر و زیور عصری . منوچهری . یکایک دل بچیزی رام دارند برامش روز خود پدرام دارند. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). و عیش جز بمعرفت اسباب کسب منفعت و دفع مضرت پدرام نشود. (تاریخ بیهقی ). بپدرام باغی شد اندر سرای چو باغ بهشتی خوش و دلگشای . اسدی . رسید از پس هفته ای شاد و کش بشهری دلارام و پدرام و خوش . اسدی . بپادشاه زمانه زمانه شد پدرام گرفت شاهی تسکین و خسروی آرام . مسعودسعد. بی آفرین سرائی بلبل بهار و باغ پدرام نیست گرچه جهان شد بهار چین . سوزنی . شها تا بر زبان خلق باشد این مثل جاری که گردد خرم و پدرام ملک از عدل و کشت از نم نم عدل تو بر کشت امید آنکسان بادا که ملکت از دعاشان شد قوی بنیاد و مستحکم . سوزنی . ای ز طبعتو طبعها خرم وی ز عیش تو عیشها پدرام . انوری . ◄ خوشدل . شاد. مبتهج . خرم . خوش . مقابل درشت و ناپدرام و بَدرام . شوم : فرستاده چون نزد بهرام شد سپهدار ازو شاد و پدرام شد. فردوسی . چنین داد پاسخ که من ساز جنگ به پیش آورم چون شود کار تنگ نمانم که کیخسرو از بخت خویش بود شاد و پدرام بر تخت خویش . فردوسی . دل من بگفتار او رام شد روانم بدین شاد و پدرام شد. فردوسی . کجا مادرش روشنک نام کرد جهان را بدو شاد و پدرام کرد. فردوسی . چو رستم دل گیو پدرام دید وزان خود به نیکی سرانجام دید. فردوسی . دلش کرد پدرام و برداشتش گرازان به ابر اندر افراشتش . فردوسی . که آمد سواری وبهرام نیست دل من درشت است و پدرام نیست . فردوسی . ◄ سهل، مقابل حَزَن، درشت : اگرچه راه ناپدرام باشد بپدرامد چو خوش فرجام باشد. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). ◄ صحیح . درست : پدر گفت رأی تو پدرام نیست تو خردی ترا رزم هنگام نیست . اسدی . ◄ منتظم، مقابل شوریده : کاین گنبد بَدرام ِ گرد گردان شوریده بسی کرد کار پدرام . ناصرخسرو. ◄ مبارک . فرخ . خجسته . به فال نیک : همی بود تا روز بهرام بود که بهرام را آن نه پدرام بود. فردوسی . بیامد به بالین او سه شبان که پدرام بادات روز شبان . فردوسی . گیتی تو را یار گردون تو را یار گیتی ترا رام روزتو پدرام . فرخی . یکی قصیده بگو و بخوانش بر سر خوان چو روز عید بنزدیک او روی بسلام در آن بگوی کزین عید صد هزار بیاب ز روزگار وفادار و دولت پدرام . عثمان مختاری . ◄ پیروزی نجح . نجاح : مهان جهان آفرین خواندند ورا [ لهراسب ] شهریار زمین خواندند گرانمایه لهراسب آرام یافت خرد مایه و کام پدرام یافت . فردوسی . ◄ شادی . خوشی : بدین خویشی ما [ خسرو و قیصر ] جهان رام گشت همه کام بیهوده پدرام گشت . فردوسی . ما بشادی همی گوئیم ای رود بموی ما بپدرام همی گوئیم ای زیر بنال . فرخی . ◄ جای خواب و آرام . ◄ همیشه و دایم و پاینده . (برهان ). و رجوع به ناپدرام شود. در بیت ذیل فردوسی معنی پدرام بر ما مجهول است و مگر اینکه مؤید فرخنده و بهمان معنی باشد : ز خراد بر زین بپرسید شاه چه گفتند از آن زن بدانجا سپاه . به هرمز چنین گفت کای شهریار سپه یک سره زان زن تاجدار همی گفت کآن بخت بهرام بود که بس خوب و فرخنده پدرام بود. فردوسی .
پدرام . [ پ َ / پ ِ ] (ص مرکب ) (از پَد، پَت، ضد و مقابل . و رام ) توسن . سرکش . ◄ بدخواه و بی مهر. (شعوری از محمودی ).