پرامید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرامید. [ پ ُ اُ / پ ُ اُم ْ می ](ص مرکب ) که امید بسیار دارد. امیدوار : چو بیدار گشتم شدم پرامید از آن تاج رخشان و باز سپید. فردوسی . بپوشید پس جامه ٔ نو سپید نیایش کنان رفت و دل پرامید. فردوسی . هشیوار با جامهای سپید لبی پر زخنده دلی پرامید. فردوسی . بیامد پرامید دل پهلوان ز بهر پسر گوژ گشته نوان . فردوسی . چو لهراسب بنشست بر تخت عاج بسر برنهاد آن دل افروز تاج ... چنین گفت کز داور داد پاک پرامید باشید و با ترس و باک . فردوسی . طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من گرچه سخن همی برد قصه ٔ من به هرطرف . حافظ.