پران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پران . [ پ َ ] (نف ) پرنده . در حال پریدن (طایر). و در کلمات مگس پران، تک پران و نظایر آنها رجوع به رده و ردیف خود و رجوع به پرّان شود.
پران . [ پ َرْ را ] (نف ) هر چیز که پرد. در حال پریدن . پرنده : چنان دید گودرز یک شب بخواب که ابری برآمد از ایران پرآب بر آن ابر پرّان خجسته سروش بگودرز گفتا که بگشای گوش . فردوسی . ز شاهین و از باز و پرّان عقاب ز شیر و پلنگ و نهنگ اندر آب همه برگزیدند فرمان اوی چو خورشید روشن شدی جان اوی . فردوسی . پی پشه تا پرّ پرّان عقاب بخشکی چو پیل و نهنگ اندر آب ز پیمان و فرمان او نگذرد دم خویش بی رای او [ خدا ] نشمرد. فردوسی . رها نیست از مرگ پرّان عقاب چه در بیشه شیر و چه ماهی در آب . فردوسی . دگر ره برانگیخت گلگون ز جای شد آن باره زیرش چو پرّان همای . فردوسی . نهان شدبگرد اندرون آفتاب پر از خاک شد چشم پرّان عقاب . فردوسی . فرود آرد از ابر پرّان عقاب نتابد بتندی برو آفتاب . فردوسی . برینسان بیامد بنزدیک مرو نپرّد بدانگونه پران تذرو. فردوسی . برانگیخت آن بارکش را ز جای تو گفتی شد آن اسب پرّان همای . فردوسی . زبازوش پیکان چو پرّان شدی همه در دل سنگ و سندان شدی . فردوسی . کنون گر تو پرّان شوی چون عقاب وگر برتر آری سر از آفتاب نبینی همی شاه را جز به روم که اکنون کهن شدبدان مرز و بوم . فردوسی . بباغ اندرون مرغ پرّان ز جای نشیند بر آن شاخ کآیدش رای . اسدی . رسن در گردن یوزان طمع کرد طمع بسته ست پای باز پرّان . ناصرخسرو. و هندوان [ اسپ را ] تخت پرّان خوانده اند. (نوروزنامه ). پرّان خدنگ او به گه حرب و گاه صید از خون چنان شود که ندانی ز چندنش . سوزنی . تیرها پرّان کمان پنهان و غیب بر جوانی میرسد صد تیر شیب . مولوی . ◄ نامه ٔ پرّان (؟) : از درِ سیّد [ پیغامبر ] سوی گبران رسید نامه ٔ پرّان و بَریدِ روان . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٣٤٧).