پردخت ماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پردخت ماندن . [ پ َ دَ دَ ] (مص مرکب )(... از) خالی ماندن از. تهی ماندن از : نبشته چنین بد مگر بر سرت که پردخت ماند ز تو کشورت . فردوسی . کجا گفته بودش یکی پیش بین که پردخت ماند ز تو این زمین . فردوسی . چو او [ هومان ] را پیاده بدان رزمگاه بدیدند گردان توران سپاه که پردخت ماند همی جای اوی ببردند پرمایه بالای اوی . فردوسی . ♦ پردخت ماندن جای از ؛ خلوت کردن از. خالی کردن از : مرا از پدر این کجا بدامید که پردخت ماند کنارم ز شید. فردوسی . مر استاد او را بر خویش خواند ز بیگانگان جای پردخت ماند. (منسوب به عنصری از لغت نامه ٔ اسدی ). سبک پهلوان جای پردخت ماند سپه، نامه بسپرد و بد تا بخواند. اسدی .