پردخت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پردخت کردن . [ پ َ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تهی کردن . خالی کردن : من از راز پردخت کردم دلم ز تیمار جان را همی بگسلم . فردوسی . ز بیگانه ایوانت پردخت کن در کاخ شاهنشهی سخت کن . فردوسی . بدو گفت پردخت کن سر ز باد که جز مرگ را کس ز مادر نزاد. فردوسی . وز آنجا بیامد بپرده سرای ز بیگانه پردخت کردند جای . فردوسی . سر چاه را زآن سپس سخت کن ز گفتار لب نیز پردخت کن . فردوسی . ز بیگانه پردخت کن جایگاه بدین راز ما تا نیابند راه . فردوسی . چو زروان بیامد بپرده سرای ز بیگانه پردخت کردند جای . فردوسی . برین گفتها بر تو دل سخت کن دل از نازوز تخت پردخت کن . فردوسی . گره عهد آسمان سست است گره کیسه ٔ عناصر سخت کیست بحری که موج بخشش اوی کیسه ٔ بحر و کان کند پردخت . انوری .