پردخته کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پردخته کردن . [ پ َ دَ ت َ / ت ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ). خالی کردن . تهی کردن . صافی کردن . مصفی کردن : بدو گفت پردخته کن سر ز باد که جز مرگ را کس ز مادر نزاد. فردوسی . برین گفته ها بر تو دل سخته کن دل از ناز وز تخت پردخته کن . فردوسی . من از راز پردخته کردم دلم از آن پادشاهی همی بگسلم . فردوسی . برت را به ببر بیان سخته کن سر از خواب و اندیشه پردخته کن . فردوسی . از آن بدکنش دیو روی زمین بپرداز و پردخته کن دل ز کین . فردوسی . ز بیگانه پردخته کردند جای نشستند و گفتند هرگونه رای . فردوسی .