پردخته ماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پردخته ماندن . [ پ َ دَ ت َ / ت ِ دَ ] (مص مرکب ) خالی ماندن . تهی ماندن . صافی ماندن . خالی شدن . تهی شدن . صافی شدن : سپهبدچنین کرد یک روز رای که پردخته ماند ز بیگانه جای . فردوسی . مگر تا یکی چاره سازد نهان که پردخت ماند ز مردم جهان . فردوسی . کجا گفت بودش یکی پیش بین که پردخته ماند ز تو این زمین . فردوسی . چو دیوان بدیدند کردار اوی کشیدند گردن ز گفتار اوی شدند انجمن دیو بسیار مر که پردخته ماند از او تاج زر. فردوسی . که پردخته مانده همی جای او ببردند پرمایه بالای او. فردوسی .