پردخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پردخته . [ پ َ دَ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) پرداخته . اداشده . تأدیه شده . ◄ پرداخته . تهی . خالی . مخلی . صافی : نه ازدل بر او خواندند آفرین که پردخته از تو مبادا زمین . فردوسی . پیاده شدند آن سران سپاه که از سنگ پردخته مانند چاه . فردوسی . چو گرگین به درگاه خسرو رسید ز گردان در شاه پردخته دید. فردوسی . چو مهتر سراید سخن سخته به ز گفتار بد کام پردخته به . فردوسی . از آهو سخن پاک و پردخته گوی ترازو خردساز و بر سخته گوی . اسدی . ◄ فارغ . آسوده . فارغ شده از جمیع علائق و عوایق . (برهان ) : زبانش چو پردخته شد ز آفرین ز رخش تکاور جدا کرد زین . فردوسی . چو زین باره گفتارها سخته شد نویسنده از نامه پردخته شد. فردوسی . چو پردخته شد زآن بیامد دبیر بیاورد مشک و گلاب و حریر. فردوسی . بهر کاره در شیر چون پخته شد زن و مرد از آن کار پردخته شد. فردوسی . ز زادن چو آن دیو پردخته شد روانش از آن دیو پدرخته شد. فردوسی . بر او آفرین کرد [ سیاوش ] بردش نماز سخن گفت با او سپهبد [ کاوس ] براز چو پردخته شد هیربد را بخواند سخنهای شایسته چندی براند سیاووش را گفت با او برو بیارای دل را بدیدار نو. فردوسی . وزآن گور پردخته گرد دلیر همه خورد تنها و نابوده سیر. اسدی . ◄ تمام . انجام گرفته . انجام یافته . تمام شده . بپایان رسیده . به آخر رسیده . کمال یافته . ساخته . و رجوع به پردخته شدن شود. ◄ خلوت . خالی . رجوع به پردخته کردن شود : چو پردخته شد جای بر پای خاست نیایش کنان گفت کای شاه راست خرد بر دلم راز چونین گشاد که هستی تو جمشید فرخ نژاد. اسدی . ◄ ساخته . آماده . حاضر. مهیا. مرتب . ترتیب یافته . ترتیب داده . ◄ جلاداده . صیقل زده . ◄ آراسته . زینت داده . ◄ سرگرم . مشغول . درساخته . مشغول شده . اشتغال یافته . مشغول گردیده . (برهان ). ◄ انگیخته . ◄ ترک داده . ◄ دورکرده . ♦ پردخته شدن ؛ تمام شدن . به آخر رسیدن . به انجام رسیدن . بپایان رسیدن : چو بازارگان را درم سخته شد فرستاده را کار پردخته شد. فردوسی . بفر سپهدار فرخنده فال شد آن شهر پردخته در هفت سال . اسدی . چو پردخته شد نامه را مهرکرد فرستاد گردی شتابان چو گرد. اسدی . بگفت این سراسر یهودا نوشت چو پردخته شد نامه را درنوشت . شمسی (یوسف و زلیخا). ۩ خالی شدن . تهی شدن . صافی شدن . مخلی شدن . پاک شدن . پاک گردیدن : چو پردخته شد از بزرگان سرای برفتند به آفرید و همای . فردوسی . بآذرمه اندر بدو روز هور که از شیر پردخته شدپشت گور. فردوسی . ۩ فارغ شدن . آسوده شدن . فارغ گشتن از. فراغت یافتن از: نویسنده پردخته شد ز آفرین نهاد از بر نامه خسرو نگین . فردوسی . چو پردخته شد زآن دگر ساز کرد در گنج گرد آمده باز کرد. فردوسی . چو پردخته شد ماه برپای خاست نیایش کنان گفت کای شاه راست . فردوسی . سپیده چو از کوه سر بردمید طلایه سپه را بهامون ندید بیامد بمژده بر شهریار که پردخته شد شاه ازین کارزار. فردوسی .