پردل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پردل . [ پ ُ دِ ] (ص مرکب ) دلیر. پرجرأت . جسور. پرجسارت .پرجگر. دلاور. شیردل . نترس . بهادر. (غیاث اللغات ) (برهان ). شجاع . قوی دل . مقابل بددل و کم دل : فروهشته بر سرو مشکین کمند که کردی بدان پردلان را ببند. فردوسی . چو بشنید گفتارهای درشت سر پردلان زود بنمود پشت . فردوسی . زو مبارزتر و زو پردل تر ننهدکس به رکیب اندر پای . فرخی . زان گرانمایه گهر هست که از روی قیاس پردلی باشد ازین شیروشی پرجگری . فرخی . خسرو پردل ستوده هنر پادشه زاده ٔ بزرگ اورنگ . فرخی . هر که پردل تر و دلاورتر نکند پیش او بجنگ درنگ . فرخی . به فال نیک شه پردل آب را بگذاشت روان شدند همه از پی شه آن لشکر. فرخی . بوقت عطا خوش خوئی تازه روئی بروز وغا پردلی کاردانی . فرخی . پیش ازین شاه ترا جنگ نفرمود همی تا ندیدی که تو چون پردلی و پرجگری . فرخی . پردلی پردل ولیکن مهربانی مهربان قادری قادر ولیکن بردباری بردبار. فرخی . خواجه احمد گذشته شد پیری پردل و باحشمت قدیم بود. (تاریخ بیهقی ). مانده خرد پردل از رکابم خسته هنر سرکش از عنانم . مسعودسعد. نشود مردپردل و صعلوک پیش ماما و بادریسه و دوک . سنائی . مرد پردل ز حیز نهراسد سست را اسب نیک بشناسد. سنائی . ملک را شاه ظالم پردل به ز سلطان بددل عادل . سنائی . شاه پردل ستیزه کار بود شاه بددل همیشه خوار بود. سنائی . تیغ را از نشاط خوردن خون در کف پردلان بخارد کام . وطواط. بددلان از بیم دل در کارزار کرده اسباب هزیمت اختیار پردلان در جنگ هم از بیم جان حمله کرده سوی صف ّ دشمنان . مولوی . چپ و راست لشکر کشیدن گرفت دل پردلان زو رمیدن گرفت . سعدی . اگر نزد آن شاه پردل شوی صد ایوان به کیوان برآید ترا. ؟ (از لغت نامه ٔ اوبهی در کلمه ٔایوان ). ◄ جوانمرد و سخی . (برهان ). ◄ که رام نباشد؟ وحشی ؟ تور؟ نامأنوس ؟ : پردل چون تاول است و تاول هرگز نرم نگردد مگر بسخت غبازه . منجیک .