پرده سرای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرده سرای . [ پ َ دَ / دِ س َ ] (اِ مرکب ) سراپرده و آن خانه ٔ موقت از خیمه و چادر باشد : چو پرموده آمد به پرده سرای همی زد بهرگونه از جنگ رای . فردوسی . برفتند با شادمانی ز جای نهادند سر سوی پرده سرای . فردوسی . بیامد بنزدیک پرده سرای به پرده درون بود خاور خدای یکی خیمه ٔ پرنیان ساخته ستاره زده جای پرداخته . فردوسی . ز کرسی و خرگاه و پرده سرای همان خیمه و آخور و چارپای شتر بود پیش اندرون پنجصد همه کرده آن رسم را نامزد. فردوسی . برفتند هر دوگرازان ز جای نهادند سر سوی پرده سرای چو از خیمه ایرج به ره بنگرید پر از مهر دل پیش ایشان دوید. فردوسی . دو دل پر زکینه [ سلم وتور ] یکی دل بجای [ ایرج ] برفتند هر سه به پرده سرای . فردوسی . سلیح است و خرگاه و پرده سرای فزون زانکه اندیشه آرد بجای . فردوسی . چو بهمن بیامد به پرده سرای همی بود پیش پدر بر بپای . فردوسی . وز آنجایگه شد به پرده سرای عرض پیش اورفت با کدخدای . فردوسی . ز می مست قیصر به پرده سرای ز لشکر نبود اندر آن مرز جای . فردوسی . چو آمد بنزدیک پرده سرای خرامید نزد یکی رهنمای . فردوسی . از ایرانیان آن که بد پاک رای بیامد به دهلیز پرده سرای . فردوسی . چو اسکندر آمد به پرده سرای برفتند گردان رومی ز جای . فردوسی . خروشیدن زنگ و هندی درای برآمد ز دهلیز پرده سرای . فردوسی . بفرمود تاکوس رویین و نای برآمد ز دهلیز پرده سرای . فردوسی . ز کرسی و خرگاه و پرده سرای همان خیمه و آخر چارپای . فردوسی . همه دشت خرگاه و پرده سرای ز دیبای چین است کرده بپای . فردوسی . هم آنگه ز دهلیز پرده سرای برآمد خروشیدن کرّ نای . فردوسی . چنین گفت کین را به پرده سرای ببند و بکشتن مکن هیچ رای . فردوسی . ندیدند زنده کسی را بجای زمین پر ز خرگاه و پرده سرای . فردوسی . وز آن پس بیامد به پرده سرای ز هرگونه انداخت با شاه رای . فردوسی . بفرمود تا بند بر دست و پای برد همچنانش به پرده سرای . فردوسی . بزین بود در پیش پرده سرای یکی اسب برگستوان ور بپای . فردوسی . نه تاج و نه تخت و نه پرده سرای نه اسب و نه مردان جنگی بپای . فردوسی . گرازان بیامد به پرده سرای دلی پر زدرد و سری پر ز رای . فردوسی . بیامد ببالای پرده سرای به پرده درون بود خاور خدای . فردوسی . همان ناله ٔ کوس با کرّ نای برآمد ز دهلیز پرده سرای . فردوسی . خروشی برآمد ز پرده سرای که آمد ز ره زال فرخنده رای . فردوسی . بفرمود تا زنگ وهندی درای زدند و گشادند پرده سرای . فردوسی . وز آن جایگه شد به پرده سرای بیامد بنزدیک او رهنمای . فردوسی . وز آن پس دمان شد به پرده سرای به نیزه برآورد بالا ز جای . فردوسی . بپرسید کان سرخ پرده سرای سواران بسی گردش اندر بپای . فردوسی . همی باش در پیش پرده سرای چو خورشید تابان برآید ز جای . فردوسی . بپرسید از آن سرخ پرده سرای درفشی درخشان به پیشش بپای . فردوسی . ز بیرون دهلیز پرده سرای فراوان درفش بزرگان بپای . فردوسی . جهان پر ز خرگاه و پرده سرای ز خیمه نبد بر زمین هیچ جای . فردوسی . برآمد خروشیدن کرّ نای بهامون کشیدندپرده سرای . فردوسی . به پرده سرای آتش اندر زدند همه لشکرش خاک بر سر زدند. فردوسی . به شبگیر آواز شیپور و نای برآمدز دهلیز پرده سرای . فردوسی . برفتند و بستند پرده سرای سوم پور گودرز بگزید جای . فردوسی . کشیدند بر دشت پرده سرای بهر سوی دژ پهلوانی بپای . فردوسی . همه خیمه بینیم و پرده سرای ز دشمن سواری نمانده بجای . فردوسی . چنان کرد رستم که خسرو بگفت ببردند پرده سرای از نهفت . فردوسی . برفتند گردان فرخنده رای بر او کشیدند پرده سرای . فردوسی . چو خسرو بیامد به پرده سرای ز بیگانه مردم بپرداخت جای . فردوسی . بگفتند و آواز شیپور ونای برآمد بگردون ز پرده سرای . فردوسی . فرامرز را گفت بردار پای مر او را ببر تا به پرده سرای . فردوسی . سپهبد بیامد ز پرده سرای درفشی درخشان بسر بر بپای . فردوسی . بزرگی و شرف و دولت و سعادت و ملک همی درفشد از این فر خجسته پرده سرای . فرخی . که با من بیائی ز پرده سرای بنزد بهو باشیم رهنمای . اسدی . تهی دید گرشاسپ پرده سرای نگهبان نه از گرداو کس بجای . اسدی . سپاه بهو رزم را کرد رای کشیدند صف پیش پرده سرای . اسدی . پیاده به دهلیز پرده سرای بیامد یکی چتر بر سر بپای . اسدی . کمترین پرده سرای کاخ و ایوان تو باد این مشبک خیمه ٔ سنجاب رنگ بی طناب . سوزنی . ◄ لشکرگاه ؟ : شدند از دورویه سپه باز جای طلایه بیامد ز پرده سرای برافروختند آتش ازهر دو روی جهان شد ز لشکر پر از گفتگوی . فردوسی . برآمد خروشیدن کرّ نای هم آواز کوس از دوپرده سرای . فردوسی . به پرده سرای آمدش با سپاه ابا شادی و کام کاوس شاه . فردوسی . ◄ حرم . حرم سرا. اندرون خانه . شبستان . پرده سرا : سیاوش به پیش پدر شد بگفت که دیدیم پرده سرای و نهفت همه نیکوئی در جهان بهر تست ز یزدان بهانه نبایدت جست . فردوسی . بیاورد او را به پرده سرای نهفته یکی ماه را ساخت جای . فردوسی . ◄ (نف مرکب ) نغمه سرای . مطرب . نغمه خوان : مرغ زیرک نشود در چمنش پرده سرای هر بهاری که بدنبال خزانی دارد. حافظ.