پرندآور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرندآور. [ پ َ رَ وَ ] (ص مرکب ) شمشیر جوهردار. (رشیدی ). تیغ گوهردار. (اسدی ). گوهردار (شمشیر و مانند آن ). تیغ گهردار. (صحاح الفرس ). تیغ و شمشیرجوهردار. (برهان ) (جهانگیری ). برندآور : بینداخت تیغ پرندآورش همی خواست از تن بریدن سرش . دقیقی . از نهیب جود دست درفشانت روز بزم گوهر از تیغ پرندآور جدائی میکند. ابن یمین . ◄ (اِمرکب ) شمشیر : یکی تاخت تا پیش خسرو رسید پرندآوری از میان برکشید. فردوسی . کمندی بفتراک و اسبی دوان پرندآور و جامه ٔ هندوان . فردوسی . برفتند ازآن روی گندآوران بزهر آب داده پرندآوران . فردوسی . دلیران توران و گندآوران چه با گرز و تیر و پرندآوران . فردوسی . یکی باره و گرز و برگستوان پرندآور و جامه ٔ خسروان . فردوسی . دلیری گرفتند گندآوران کشیدند یکسر پرندآوران . فردوسی . چو برق درخشنده از تیره میغ همی آتش افروخت ازترگ و تیغ ز آهن بر آن آهن آبدار نیامد بزخم اندرون پایدار بکردار آتش پرندآوران فروریخت از چنگ گندآوران . فردوسی . سه مغفر ز زرچون مه از روشنی بزر صد پرندآور روهنی . اسدی . ز خون پرندآوران پشت پیل چو شنگرف پاشیده بر تل نیل . اسدی . بزخم پرندآور از پشت پیل همی معصفر تاخت بر تل نیل . اسدی . کمند سواران سراویز شد پرندآوران ابرخونریز شد. اسدی . دلاور پرندآور زهر خورد کشید و بپوشید درع نبرد. اسدی . ◄ بمعنی پرندوار. (اوبهی ).