پرنداخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرنداخ . [ پ َ رَ ] (اِ) تیماج و سختیان . (برهان ). ساغری سوخته . کیمخت : گفتم میان گشائی گفتا که هیچ تابم (؟) زد دست بر کمربند بگسست او پرنداخ . عسجدی . فرهنگ رشیدی پرنداخ با جیم آورده بی ذکر شاهدی . و رجوع به برنداخ شود. گورگانی . گوزگانی . گوژگانی . (برهان ).