پرهیزکار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرهیزکار. [ پ َ ] (ص مرکب ) پارسا. تقی، متقی . باتقوی . دوری کننده ٔ از حرام . خویشتن دار (از حرام ). بارّ. زاهد. ناسک . مرتاض . صالح . برز. برزی ّ. وَرع . عفیف . عفیفه . پاکدامن . آبدست . هیرسا. (برهان قاطع) : چه مایه زاهد پرهیزکار صومعگی که نُسک خوان شد بر عشقش و ایارده گوی . خسروانی (ازفرهنگ اسدی ). دوان خود بیامد بر شهریار چنین گفت کای شاه پرهیزکار. فردوسی . شو او را بخوبی بمادر سپار بدست یکی مرد پرهیزکار. فردوسی . خرد را مه و خشم را بنده دار مشو تیز بامرد پرهیزکار. فردوسی . همه پاک بودند و پرهیزکار سخنهایشان برگذشت از شمار. فردوسی . دبیری نگه کرد پرهیزکار بدانسان که دانست کردن شمار. فردوسی . بر این و بر آن بگذرد روزگار خنک مردم پاک پرهیزکار. فردوسی . به دل گفت کین مرد پرهیزکار همی از لب آب گیرد شکار. فردوسی . گشادی سر بدرها شهریار توانگر شدی مرد پرهیزکار. فردوسی . بدو گفت کای مرد پرهیزکار نهانی چه داری بکن آشکار. فردوسی . چودانست کان مرد پرهیزکار ببخشید بر ناله ٔ شهریار. فردوسی . از آن سوگواران پرهیزکار بیامد یکی تا لب رودبار. فردوسی . یکی روز پیران پرهیزکار سیاوخش را گفت کای شهریار. فردوسی . بر ارزانیان گنج بسته مدار ببخشای بر مرد پرهیزکار. فردوسی . همه سرفرازان پرهیزکار ستایش گرفتند بر شهریار. فردوسی . برین سان بود گردش روزگار خنک مرد با شرم و پرهیزکار. فردوسی . خنک مرد بیرنج و پرهیزکار بویژه کسی کو بود شهریار. فردوسی . زن ارچه خسرو است ار شهریاری و یا چون زاهدان پرهیزکاری ... فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). و چون به تنهائی خود نقل فرمود [ باری تعالی ] امام پرهیزکار القادر باﷲ را که رحمت ایزدی برو باد در مردگی و زندگی . (تاریخ بیهقی ص ٣٠٩). و بهمن با بارین پرهیزکار که رستم فرستاده بودش بگریختند. (مجمل التواریخ والقصص ص ٥٣). مفتئی را دید آن پرهیزکار بر در سلطان نشسته روز بار. عطار. خداترس را بر رعیت گمار که معمار ملک است پرهیزکار. سعدی (بوستان ). نه پرهیزکار و نه دانشورند همین بس که دنیا به دین میخرند. سعدی (بوستان ). اگر خنده روی است و آمیزگار عفیفش ندانند و پرهیزگار. سعدی (بوستان ). خردمند و پرهیزکارش برآر گرش دوست داری بنازش مدار. سعدی (بوستان ). ◄ قانع. ◄ بااحتیاط. ج، پرهیزکاران . پارسایان . اتقیاء. صلحاء. مرتاضان . برَرَة : بدان تا ز کردارهای کهن بپرسد ز پرهیزکاران سخن . فردوسی . ♦ پرهیزکار بودن ؛ ورع داشتن . پارسا بودن . پاکدامن بودن . اتّقاء. تقیه . ♦ پرهیزکار شدن ؛ تقوی گزیدن . پارسائی کردن . پارسا گردیدن . دوری از حرام و منکَر. اِحصان . تورّع . ♦ پرهیزکار گردانیدن ؛ بازگردانیدن کسی را از حرام . پارسا کردن . اعفاف .