پرهیزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرهیزیدن . [ پ َ دَ ] (مص ) پرهیز کردن . دور شدن . دوری کردن . دوری جستن . اجتناب . تجنب . مجانبت . تحرّز. احتراز. حَذَر کردن . تحذیر. خودداری کردن . اِتقاء. امساک . اشاحه . مَأن : بجنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگ بپرهیزد و سست گردَدْش چنگ . فردوسی . که از تست جان و تنم پر ز مهر چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر. فردوسی . از ایشان مپرهیز و تن پیش دار که آمد گه کینه و کارزار. فردوسی . تو از من مپرهیز و خیز ایدر آی که ما را دگرگونه گشته ست رای . فردوسی . بپرهیز از آن مرد ناسودمند که خیزد ازو درد و رنج و گزند. فردوسی . بپرهیز از این رزم و آویختن به بیداد برخیره خون ریختن . فردوسی . ز نیکی مپرهیز هرگز به رنج مکن شادمان دل به بیداد و گنج . فردوسی . کسی کو نپرهیزد از خشم ما همی بگذرد تیز بر چشم ما... فردوسی . که اویست جاوید و ما برگذر تو از آز پرهیز و انده مخور. فردوسی . چه پرهیزی از تیزچنگ اژدها که گر زاهنی زو نیابی رها. فردوسی . کسی کو بپرهیزد از بدکنش نیالاید اندر بدیها تنش . فردوسی . بپرهیز از این جنگ و پیش من آی نمانم که باشی زمانی بپای . فردوسی . بپرهیزو خون بزرگان مریز که نفرین بود بر تو تا رستخیز. فردوسی . بپرهیز تا بد نگردَدْت نام که بدنام گیتی نبیند بکام . فردوسی . سدیگر که بر بد توانا بود بپرهیزد و ویژه دانا بود. فردوسی . اگر بد بود گردش آسمان بپرهیز بیشی نگیرد زمان . فردوسی . بپرهیز و تن را بیزدان سپار بگیتی جز از تخم نیکی مکار. فردوسی . کسی کز مرگ نندیشد نه از کشتن بپرهیزد ز بیم و هیبت شمشیر او بر اسب خون میزد. فرخی . ز دشمن کی حذر جوید هنرجوی ز دریا کی بپرهیزد گهرجوی . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). و از هرچه نکوهیده تر از آن دور شود وبپرهیزد. (تاریخ بیهقی ). مشو در ره تنگ هرگز سوار ز دزدان بپرهیز در رهگذار. اسدی (گرشاسب نامه ). تلاتوف آن کسی را گویند که خویشتن را از پلید پاک ندارد و نپرهیزد. (لغت نامه ٔ اسدی نخجوانی ). به بیوسی چو گربه چند کنم زانکه چون سگ ز بد نپرهیزد. انوری . تو و من گمرهیست زو پرهیز در من و تو به ابلهی ماویز. مولوی . چو اندر نیستانی آتش زدی ز شیران بپرهیز اگر بخردی . سعدی . پرهیزم از آن عسل که با شهد آمیخت بگریزم از آن مگس که بر مار نشست . (از تاریخ گیلان مرعشی ). ◄ تقوی جستن . پارسائی کردن .اتّقاء. تقیه . بازایستادن از حرام . تَورّع . ◄ حفظ کردن . نگاهبانی کردن . نگاه داشتن : مکن یاوه نام و نشان مرا بپرهیز جان و روان مرا. شمسی (یوسف و زلیخا). که این بنده را اندر آن قعر چاه بپرهیز و از آب دارش نگاه . شمسی (یوسف و زلیخا). بپرهیز ز اهریمن بیرهم همی داردست از بدی کوتهم . شمسی (یوسف و زلیخا).