پروار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پروار. [ پ َرْ ] (ص ) فربه . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). سَمین . بشبیون : تو کت این گاوهای پروارند لاغران را مکش که بیکارند. اوحدی . مرغ گوید به شبان تو گذارنده ٔ خلق ز تو کرده ست ز تن قسمت پروار مرا (کذا). منطقی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). ◄ (اِ) جانوری باشد که آنرا در جای خوبی بندند و خوراک لایق دهند تا فربه شود. (برهان ). جانوری که در خانه ٔ تابستانی خنک بربندند تا فربه شود بدین جهت پرواری گویند و مردم گمان برند که بمعنی پرورش داده است وحال آنکه بدین معنی پرورده است نه پرواری . (رشیدی ). ◄ (اِمص ) پرورش . آنکه خود را بپرورانند.(لغت نامه ٔ اسدی ) : روان پرور ایدون که تن پروری به پروار تن رنج تا کی بری . اسدی . ◄ (اِ) جائی که جانوران را نگاه دارند تا فربه شوند : روز بپروار بود فربه از آن شد چنین شب تن بیمار داشت لاغر از آن شد چنان . خاقانی . ◄ مجمره ٔ عود را خوانند... دقیقی گوید : مجمره را آتش لطیف برافروخت عود بپروار برنهاد و همی سوخت . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). این معنی و شاهد آن در سایر نسخ لغت نامه ٔ اسدی نیز آمده است . لیکن در این بیت یا پروار بمعنی فروارخانه ٔ زمستانی و امثال آن است و یا خروار بمعنی بسیار، چه مجمره را در مصراع اول گفته و همان در مصراع دوم برای رسانیدن مقصود کافی بود. ◄ رف و طاق و طاقچه . پرواره . ◄ گنجینه . (برهان ) (جهانگیری ). ◄ خانه ٔ تابستانی و خانه ٔ بادگیردار را نیز گویند یعنی اطراف آن تمام پنجره داشته باشد. (برهان ). خانه ٔ تابستانی سرد. (رشیدی ). خانه تابستانی . (جهانگیری ). ◄ خانه ای را گویند که بر بالای خانه سازند و دراطراف آن دریچه ها گذاشته باشند تا از هر جانب که باد در اهتزاز آید در آن خانه بوزد و آنرا پربار و پرباره و پربال و پرباله و فربال و فرباله نیز خوانند. (جهانگیری ). برواره . (رشیدی ). بالاخانه . ◄ تخته هائی که سقف خانه را بدان پوشند. (برهان ) (جهانگیری ). ◄ بول و پیشاب بیمار که پیش طبیب برند. (برهان ). قاروره . دلیل . پرواره . پیسیار. ◄ مایه ٔاقتحام . پشتوان : گفت دینی را که این دینار بود کاین فژاگن موش را پروار بود . رودکی (از کلیله و دمنه ). ◄ جغدسرای (؟) را گویند. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). ♦ بپروار بستن ؛ فربه کردن . پروار کردن : سودای تو از برای قربان بسته ست زمانه را بپروار. عمادی شهریاری . ♦ بپروار داشتن ؛ بپرواری بستن : وگر شد دشمنش فربه ز نعمت هم روا باشد که گردون از پی کشتن همی دارد بپروارش . مجیرالدین بیلقانی . کس مرغ را که داشت بپروار، ندهد آب من مرغ وارز آب بپروار میروم . خاقانی . نه از رحم و انصاف قصاب باشد اگر گوسفندی بپروار دارد. حاج سید نصراﷲ تقوی . ♦ پروار کردن ؛ تسمین . فربه کردن گوسفند و گاو و مرغ و جز آن . ♦ پروار گرفتن ؛ فربه شدن : پروار گرفت روز و بر شب تبهای دق از نهان برافکند. خاقانی .