پرورده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرورده . [ پ َرْ وَ دَ / دِ ] (ن مف ) پرورش یافته . تربیت یافته . تربیت کرده . مُرَبَّب . مُربی . مُرَشَّح . (مهذب الاسماء). ج، پروردگان : همه کار گردنده چرخ این بود ز پرورده ٔ خویش پرکین بود. فردوسی . چنین است کردار این گوژپشت بپرورد و پرورده ٔ خویش کشت . فردوسی . چنین گفت کاین چرخ ناسازگار نه پرورده داند نه پروردگار. فردوسی . نبینید کین چرخ ناپایدار نه پرورده داند نه پروردگار. فردوسی . جهانا ندانم چرا پروری که پرورده ٔ خویش را بشکری . فردوسی . چنین است کردار گردان سپهر ببرّد زپرورده ٔ خویش مهر. فردوسی . جهانا چه خواهی ز پروردگان چه پروردگان داغ دل بردگان . فردوسی . ز پرورده سیر آید این هفت گرد شود بی گنه کشته چون یزدگرد. فردوسی . بدو گفت پرورده ٔ پیلتن سرافراز باشد بهر انجمن . فردوسی . نمانم جهان را بفرزند تو نه پرورده و خویش و پیوند تو. فردوسی . چو پرورده ٔ شهریاران بود به رای افسر نامداران بود. فردوسی . که پرورده ٔ بت پرستان بدند سراسیمه بر سان مستان بدند. فردوسی . ازیرا که پرورده ٔ پادشا نباید که باشد جز از پارسا. فردوسی . ندانی که پروردگار پلنگ نبیند ز پرورده جز درد و جنگ . فردوسی . سواری که پرورده باشد برزم بداند همان نیز آئین بزم . فردوسی . پسر کو بنزدیک تو هست خوار کنون هست پرورده ٔ کردگار. فردوسی . به رنج از کجا بازماند سپاه که هستند پرورده ٔ پادشاه . فردوسی . همیشه بداندیشت آزرده باد بدانش روان تو پرورده باد. فردوسی . سخندان پرورده پیر کهن بیندیشد آنگه بگوید سخن . سعدی . یکی بچه ٔ گرگ می پرورید چو پرورده شد خواجه را بردرید. سعدی . که پرورده کشتن نه مردی بود ستم در پی داد سردی بود. سعدی . میازار پرورده ٔ خویشتن چو تیر تو دارد به تیرش مزن . سعدی . ندیمان خود را بیفزای قدر که هرگز نیاید ز پرورده غدر. سعدی (بوستان ). من بنده ٔ حضرت کریمم پرورده ٔ نعمت قدیمم . سعدی . گفت ای خداوند جهان پرورده ٔ نعمت این خاندانم . (گلستان ). چوب را آب فرو می نبرد حکمت چیست شرم دارد ز جفاکردن پرورده ٔ خویش . ؟ ♦ پرورده شدن ؛ تربیت یافتن : پرورش یافتن . تربی . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). تربب . (زوزنی ) ◄ مصطنع. ◄ سخته . پخته . نیک اندیشیده : حذر کن ز نادان ده مرده گوی چودانا یکی گوی و پرورده گوی . سعدی . ◄ در عسل یا شکر یا شیر یا سرکه و جز آن آغارده . بشکرپخته و آغشته . به تربیت نیکتر شده، مربی با عسل و شکر سخت بقوام آمده نزدیک به خشکی . مُرَبَّب . مُطرّا. مُطَرّاة. مُنقع. انداخته مانند: زنجبیل پرورده . آمله ٔ پرورده . اترج پرورده . بنفشه ٔ پرورده . زیتون پرورده . میگوی پرورده . هلیله ٔ پرورده . وج پرورده : و آنجا که ماده ٔ بادها و بخارها بیشتر و غلیظتر باشد و مزاج گرم نباشد وج پرورده و ناپرورده خوردن و سفوف کردن سود دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ و از گیلاس پرورده ظاهراً با جنس بهتر پیوند شده خواهند. و فروشندگان گیلاس، پرورده گیلاس است، فریاد کنند : بزه کن کمان را و این تیر گز بدین گونه پرورده ٔآب رز. فردوسی . ◄ مُسَمَّن . پرواری شده (مرغ و جز آن ) : نباید که آرند خوان بی بره بره نیز پرورده باید سره . فردوسی . ◄ پخته (؟). از پوست بدر کرده (؟) : بدهی این گدای گرسنه را بدل نان برنج پرورده . سنائی . ♦ پرورده ها ؛ انبجات، چون بنفشه و جز آن .(مهذب الاسماء). ♦ دست پرورده ؛ دست آموز. ♦ نمک پرورده ؛ اصطناع و انعام و احسان دیده . ج، پروردگان، تربیت یافتگان : هر آنکس که دارد ز پروردگان ز آزاد و ز پاک دل بردگان . فردوسی . جهانا چه خواهی ز پروردگان چه پروردگان داغ دل بردگان . فردوسی .