پسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پسر. [ پ ُ / پ َ س َ ] (اِ) پور. پوره . (برهان قاطع). پُس . فرزند نرینه . ریکا. ابن . ولد. ریمن ؟. (برهان قاطع). واد؟. (برهان قاطع). ابنم . (منتهی الارب ) : پسر بُد مر او را یکی خوبروی هنرمند و همچون پدر نامجوی . فردوسی . بخوردن نشستند با یکدگر سیاوش پسر گشت و پیران پدر. فردوسی . کنون کارگر شدکه بیکار گشت پسر پیش چشم پدر خوار گشت . فردوسی . پدر کشته گردد بدست پسر پسر هم بدانسان بدست پدر. فردوسی . چنین گفت مر زال را ای پسر نگر تا نباشی جز از دادگر. فردوسی . چو آگاه شد شاه کامد پسر کلاه کئی برنهاده بسر. فردوسی . خنک آن میر که در خانه ٔ آن بارخدای پسر و دختر آن میر بود بنده و داه . فرخی . پسر آن ملکی تو که بمردی بگشاد ز عدن تا جروان و ز جروان تا ککری . فرخی . سوی پسر کاکو و دیگران ... نامه ها فرمودیم بقرار گرفتن این حالها بدین خوبی و نیکوئی . (تاریخ بیهقی ). و پسر علی را و سرهنگ محسن را بمولتان فرستادند . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٨٨). چون آنجا رسید یکسر تا سرای پسرم مسعود شود. (تاریخ بیهقی ). که پسر بود دو، مر آدم را مِه قابیل و کهترش هابیل . ناصرخسرو. فخر بر عالم ارواح وبر ارواح کند آنکه در عالم اجسام چنینش پسر است . ناصرخسرو. پسر گرچه کور است زین خانه دور بچشم پدر شب چراغست و نور. مذکار؛ زن که همه پسر زاید و عادتش پسر زادن باشد. (منتهی الارب ). اذکار؛ پسر زادن . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). مُذکِر؛ زن که همه پسر زاید. اِطابَة؛ پسران نیک سیرت زادن . دعوة؛ بپسری خواندن . اِستلاطَة؛ پسر خواندن غیری را. التیاط؛ پسر خواندن کسی را. (منتهی الارب ). ◄ فرزند. طفل . صَبی ّ. جوان . غلام . خطاب است به کودکی یا جوانی خواه پسر متکلم باشد یا پسر دیگری : جمله صید این جهانیم ای پسر ما چو صعوه مرگ بر سان زغن . رودکی . گفت خیز اکنون و ساز ره بسیج رفت بایدت ای پسر ممغز تو هیچ . رودکی . اُترور؛ پسر خرد. کودک . طِشَّة؛ پسر خردسال . (منتهی الارب ). ◄ یکی از سه اقنوم اهل تثلیث . عیسی . یکی از اقانیم ثلثه نزد نصاری . ابن . ♦ پسران ؛ ابناء. ذکره . (منتهی الارب ). بنین . بنون . اغلمه . ♦ پسران خدای ؛ بعضی برآنند که قصد از این لفظ یا ملائکه یا ارواح طاهره می باشند لکن بعضی دیگر گویند که قصد از این لفظ اشخاص مقدس و محترمی هستند که پسران اشخاص مقدس و محترم بوده در تقوی و پرهیزکاری و خداشناسی شهرت داشتند. (قاموس کتاب مقدس ). ♦ پسران عنبر ؛ بلعنبر یعنی بنوالعنبر و آن قبیله ای است از بنی تمیم . (منتهی الارب ). ♦ پسراندر، پسندر ؛ پسر شوی از زن دیگر یا پسر زن از شوی دیگر. ربیب . ♦ پسربچه ؛ پسری که از مرحله ٔ طفلی گذشته و به مرحله ٔ جوانی نرسیده باشد. مراهق . مؤلف فرهنگ شعوری بنقل از مؤیدالفضلا گوید (ج ١ ص ٢٦٩): بمعنی پسران بدکار و ناخلف باشد. ♦ پسر برادر ؛ برادرزاده . فرزند برادر. ♦ پسرِ پسر ؛ نوه . سبط. ♦ پسرچه ؛ پسر کوچک . ♦ پسرخواندگی ؛ متقدمین و اشخاص زمان حال را عادت این بوده و هست که بچگان غیر را برای خود برمیگزیدند و بجای اولاد خود شمرده حقوق وراثت و غیره را آن طرز که باید در حق ایشان مرعی میداشتند. (قاموس کتاب مقدس ). قوم اسرائیل لفظ پسر را بسیار توسیع داده اند چنانکه گاهی برای نبیره و گاهی برای خویش بسیار دور استعمال کرده اند. - انتهی . (قاموس کتاب مقدس ). ♦ پسرخوانده ؛ آنکه بجای پسر گیرند. متبنّی . دَعی ّ. زنیم . مزنَّم . مزنَد. ازیب . مُسبع. مُلَصَّق . مُلَسَّق . سنید. مُسند. لموس . مُدخل . مُذعذع . حمیل . (منتهی الارب ) . ♦ پسر خواهر ؛ خواهرزاده . ♦ پسرزاده ؛ پسر پسر. دختر پسر. اَمرد؛ پسر ریش نیاورده . ♦ پسرزن (با سکون راء) ناپسری ؛ پسندر. ربیب . مادرش را بگیر تا پسرش به دو معنی پسرزنت باشد. ♦ پسرشوهر (با سکون راء پسر) ؛ ناپسری . پسندر. ♦ پسرگیر ؛ پسرخوانده را گویند. ♦ پسرمرده ؛ آنکه پسر وی درگذشته است .