پسند آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پسند آمدن . [ پ َ س َ م َ دَ ] (مص مرکب ) خوش آمدن . مطبوع افتادن . مقبول گشتن . گزیده آمدن . احساب . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) : نیاید جهان آفرین را پسند بفرجام پیچان شویم از گزند. فردوسی . چو بشنید رومی پسند آمدش سخنهای او سودمند آمدش . فردوسی . نیاید پسند جهان آفرین نه نیز ازبزرگان روی زمین . فردوسی . نگه کن بدین تا پسند آیدت به پیران سر این سودمند آیدت . فردوسی . بگیتی نگه کن رستم بسی ز گردان نیامد پسندش کسی . فردوسی . همی گشت چندان که آمد ستوه پسندش نیامد یکی زان گروه . فردوسی . نگه کرد خسرو به هر کس بسی نیامد ز گردان پسندش کسی . فردوسی . از این بد نباشد تنت سودمند نیاید جهان آفرین را پسند. فردوسی . هر آن چیز کانت نیاید پسند دل و دست دشمن بدان درمبند. فردوسی . پسند تو آمد؟ [ سیاوش ] خردمند هست ؟ از آواز به یا ز دیدن بهست ؟. فردوسی . ندارم من از شاه خود باز پند وگرچه نیاید مر او را پسند. فردوسی . نیاید جهان آفرین را پسند که جویند بر بی گناهان گزند. فردوسی . چو از کار آن نامدار بلند براندیشم آنم نیاید پسند. فردوسی . از آن گفتم این کم پسند آمدی بدین کارها فرهمند آمدی . فردوسی . چو دید اردوان آن پسند آمدش جوانمرد را سودمند آمدش . فردوسی . یکی نامه فرمود پس پهلوی پسند آیدت چون ز من بشنوی . فردوسی . نیامدش [ تور را ] گفتار ایرج پسند نه نیز آشتی نزد او ارجمند. فردوسی . چوبهرام را آن نیامد پسند همی بد ز گفتار خواهر نژند. فردوسی . پسند آمدش سخت بگشاد روی نگه کرد و بشنید گفتار اوی . فردوسی . اگر شاه بیند پسند آیدش هم آواز من سودمند آیدش . فردوسی . از ایشان پسندآمدش کارکرد به افراسیاب آن زمان نامه کرد. فردوسی . فروماند سیندخت زین گفتگوی پسند آمدش زال راجفت اوی . فردوسی . پسند آمدش کار پولادگر ببخشیدشان جامه و سیم و زر. فردوسی . بگیتی درون جانور گونه گون بسند از گمان وز شمردن فزون ولیک از همه، مردم آمد پسند که مردم گشاده ست وایشان به بند. (گرشاسب نامه نسخه ٔ خطی مؤلف ص ٨). کاری که ز من پسند نایدت با من مکن آن چنان و مپسند. ناصرخسرو. بر کسی مپسند کز تو آن رسد کت نیاید خویشتن را آن پسند. ناصرخسرو. آن ده و آن گوی ما را کت پسند آید به دل گر بباید زانت خورد و گر ببایدت آن شنید. ناصرخسرو. قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد. (گلستان ). ز حادثات زمانم همین پسند آمد که خوب و زشت و بد و نیک درگذر دیدم . ابن یمین . تقییظ؛ پسند آمدن چیزی کسی را به گرما. (منتهی الارب ).