پسند بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پسند بودن . [ پ َ س َ دَ ] (مص مرکب ) مطبوع بودن . مقبول بودن : پسند باشد مر خواجه را پس از ده سال که بازگردد پیر و پیاده و درویش . رودکی . شب تیره و پیل جسته ز بند تو بیرون شوی کی بود این پسند. فردوسی . چنین گفت کیخسرو هوشمند که هر چیز کان نیست ما را پسند نیارم کسی را همان بد بروی اگر چند باشد دلم کینه جوی . فردوسی . نبیند همی دشمن ازهیچ سو پسندش بود زیستن بآرزو. فردوسی . پسند منست امشب این چنگ زن تو این فال بد تا توانی مزن . فردوسی . نباشد پسند جهان آفرین که بیداد جوید جهاندار و کین . فردوسی . نباشد پسند جهان آفرین که توسر بپیچی ز مهر و ز دین . فردوسی . نباشد پسند جهان آفرین نه نزدیک آن پادشاه زمین . فردوسی . پسندش نبودی جز او در جهان ز خوبان و از دختران شهان . فردوسی . کسی کز بدش بر تو ناید گزند چو با او کنی بد نباشد پسند. اسدی .