پناهیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پناهیدن . [ پ َ دَ ] (مص ) پناه بردن . پناه کردن . اندخسیدن . پناه جستن . عوذ.لوذ. التجاء. ملتجی شدن . حمایت خواستن : به یزدان پناهد بروز نبرد نخواهد بجنگ اندرون آب سرد. فردوسی . به یزدان پناهید ازو جست بخت بدان تا بیاراید آن نو درخت . فردوسی . شما تیغها را همه برکشید به یزدان پناهید و دشمن کشید. فردوسی . به یزدان پناه و به یزدان گرای که اویست بر نیکوئی رهنمای . فردوسی . به یزدان پناهید کو بد پناه نماینده ٔ راه گم کرده راه . فردوسی . بدو گفت مؤبد به یزدان پناه چو رفتی دلت را بشوی از گناه . فردوسی بگفتی که ای دادخواهندگان به یزدان پناهید از بندگان . فردوسی . ز گیتی به یزدان پناهید و بس که دارنده اویست و فریادرس . فردوسی . همین است رای و همین است راه به یزدان گرای و به یزدان پناه . فردوسی . به یزدان گرای و به یزدان پناه بر اندازه رو هر چه خواهی بخواه . فردوسی . ز هر بد به دادار گیهان پناه که او راست بر نیک و بد دستگاه . فردوسی . دگر ها فروشم بزر و بسیم بقیصر پناهم نپیچم ز بیم . فردوسی . سواران دوده همه برنشاند به یزدان پناهید و نامش بخواند. فردوسی . چو بشنید از او آن سخن خوشنواز به یزدان پناهید و بردش نماز. فردوسی . نماند برین خاک جاوید کس ز هر بد به یزدان پناهید و بس . فردوسی . بپیچید بر خویشتن بیژنا به یزدان پناهید ز اهریمنا. فردوسی . چو اسفندیار آن شگفتی بدید به یزدان پناهید و دم در کشید. فردوسی . بدید آن بد و نیک بازار اوی به یزدان پناهید در کار اوی . فردوسی . بدین سایه ٔ رز پناهد همی سه جام می لعل خواهد همی . فردوسی . جوانی دژم ره زده بر در است که گوئی بچهر از تو نیکوتر است ز گیتی بدین در پناهد همی سه جام می لعل خواهد همی . اسدی (گرشاسبنامه نسخه ٔ خطی مؤلف ص ١٨). دل شیر جنگی برآورد شور به یزدان پناهید و زو خواست زور. اسدی (گرشاسبنامه نسخه ٔ خطی مؤلف ص ٢١٢). مران ویژگان را همانجا بماند به یزدان پناهید و باره براند. اسدی . ز بیم فلک در ملک می پناهم ز ترس تبر در گیا میگریزم . خاقانی . دست در دامن عنایت ازلی زد و بدو پناهید. (ترجمه ٔتاریخ یمینی نسخه ٔ خطی مؤلف ص ٢٦٨). در که پناهیم توئی بی نظیر در که گریزیم توئی دستگیر. نظامی . داورخان بجوار تفلیس پناهید. (جهانگشای جوینی ). ز رقیب دیوسیرت بخدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را. حافظ. الفزع ؛ بترسیدن و واپناهیدن . (تاج المصادر بیهقی ).