پنهان بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پنهان بودن . [ پ َ / پ ِ دَ] (مص مرکب ) پوشیده . مستور، مخفی بودن : خروشیدن سیل چندان بود که دریای جوشنده پنهان بود. فردوسی . مار تا پنهان باشد نتوان کشت او را نتوان کشت عدو تا آشکارا نشود. منوچهری . سخن تا نگویند پنهان بود چو گفتند هر جا فراوان بود. شمسی (یوسف و زلیخا). همچو خورشید منور سخنم پیداست گر به فرسوده تن از چشم تو پنهانم . ناصرخسرو. از این بسان ستاره به روز پنهانیم ز چشم خلق و بشب رهرویم وبیداریم . ناصرخسرو. نگه دار دستت که داراست این نه پنهان چو روز آشکاراست این . نظامی . ♦ امثال : مرد در زیر سخن پنهان است . چیزی که از خدا پنهان نیست از بنده چه پنهان . فتنه آن به بهمه روی که پنهان باشد . سلمان ساوجی .