پنهان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پِ) [ په. ]<BR>۱- (ق.) ناپیدا، پوشیده.<BR>۲- (اِ.) راز، سرّ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پِ) [ په. ] ۱- (ق.) ناپیدا، پوشیده. ۲- (اِ.) راز، سرّ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پنهان . [ پ َ / پ ِ ] (ص، ق ) مخفی . پوشیده . راز. نهان . خافی . خافیة.خفاء.خفی ّ. مُدَغمر. خفوة. دفینة. مستور. باطن . نهفته . دفین . مدفون . مُدَخِمس . (منتهی الارب ). مَخبوّ. مُختفی . نامرئی . متواری . مکتوم . کتیم . در خِفاء. در خُفیه . در سرّ. سرُاً. محرمانه . نامحسوس : کسی را فرستاد [سودابه ] نزدیک اوی که پنهان سیاوش را رو بگوی که اندر شبستان شاه جهان نباشد شگفت ار شوی ناگهان . فردوسی . بفرجام شیرین بدو زهر داد شد آن دختر خوب قیصر نژاد از آن چاره آگه نبد هیچکس که او داشت آن راز پنهان و بس . فردوسی . نیارست رفتنش در پیش روی ز پنهان همی تاخت بر گرد اوی . فردوسی . بدو گفت پنهان ازین جادوان همی رخش را کرد باید روان . فردوسی . پس آن نامه پنهان بخواهرش داد سخنهای خاقان همه کرد یاد. فردوسی . کنون اندر آرام شاهان روید وز این لشکر خویش پنهان روید. فردوسی . گوئی اندر دل پنهانت همی دارم دوست به بود دشمنی از دوستی پنهانی . منوچهری . هجا کرده است پنهان شاعران را قریع آن کور ملعون چشم گشته . عسجدی . ز پنهان مردم بدل ترس دار که پنهان مردم برون ز آشکار. اسدی . ز زخمش [روزگار] همه خستگانیم زار بود زخم پنهان و درد آشکار. اسدی (گرشاسبنامه ٔ نسخه ٔ خطی مؤلف ص ١٦٠). گویند که پنهان جواب نامه ٔ رسول نوشت که گویم به رسالت تو، و لکن از بیم ملک خویش نمیتوانم مسلمان شدن . (قصص الانبیاء ص ٢٢٥). بسیار بار چیزها خواستی پنهان . (تاریخ بیهقی ص ١٠٧). و پنهان ازپدر شراب میخورد. (تاریخ بیهقی ص ١١٦). مرا بنمود حاضر هر دو عالم بیکجا در تنم پیدا و پنهان . ناصرخسرو. بیدار کرد ما را بیداری پنهان زبیم مستان بنهفته . ناصرخسرو. به آشکار بدَم در نهان ز بد بترم خدای داند و من زآشکار و پنهانم . سوزنی . خبر دادند موری چند پنهان که این بلقیس گشت و آن سلیمان . نظامی . آینه رنگی که پیدای تو از پنهان به است کیمیافعلم که پنهانم به از پیدای من . خاقانی . به من آشکارا ده آن می که داری به پنهان مده کز ریا میگریزم . خاقانی . چشمه پنهان در حجاب و بر درخت دست دولت شاخ پیرا دیده ام . خاقانی . هر چه پنهان پرده ٔ فلکست آه خاقانی آشکار کند. خاقانی . هر کبوتر کز حریم کعبه ٔ جان آمده زیر پرّش نامه ٔ توفیق پنهان دیده اند. خاقانی . خواست که ابوبکر را نیز مالشی بدهد، روی درکشید و در گوشه ای پنهان نشست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی نسخه ٔ خطی مؤلف ص ٣١٧). خنده ها در گریه پنهان و کتیم گنج درویرانه ها جو ای کلیم . مولوی . گناه کردن پنهان به از عبادت فاش اگر خدای پرستی هواپرست مباش . سعدی . ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ ببانگ بربط و نی رازش آشکاره کنیم . حافظ. دانی که چنگ وعود چه تقریر میکنند پنهان خورید باده که تکفیر میکنند. حافظ. دل میرود ز دستم صاحبدلان خدارا دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا. حافظ. ♦ امثال : گناه کردن پنهان به از عبادت فاش . ♦ از پنهان، وز پنهان ؛ از کمینگاه . از مکمن . از کمین : ز پنهان بدان شاهزاده سوار [زریر] بینداخت [بیدرفش ] ژوبین زهر آبدار گذاره شد از خسروی جوشنش بخون تر شد آن شهریاری تنش . دقیقی . شفق خواهی و صبح، می بین و ساغر اگر در شفق صبح پنهان نماید. خاقانی . امرٌ مُدَوّ؛ کار پنهان . اِدِّفان ؛ پوشیده و پنهان کردن کسی را. خوعلة؛ پنهان ماندن از تهمت . اخدار؛ پنهان کردن بیشه یا درختستان شیر را. متذعلب ؛پنهان رونده . اذلیلاء؛ پنهان رفتن . استدراع ؛ پنهان شدن بچیزی . تذعلب ؛ پنهان رفتن . خجاء؛ پنهان بخانه درآمدن و آرام گرفتن با زن . خثلمة؛ پنهان گرفتن چیزی را.خاذر؛ پنهان شده از پادشاه و از دائن . اخبان ؛ پنهان کردن چیزی را در نیفه ٔ شلوار. ختل ؛ پنهان شدن گرگ برای شکار. تدمیس ؛ پنهان کردن چیزی را در خاک . اندساس ؛ پنهان شدن در خاک . دمیس، چیز پنهان کرده شده . دَمَس ؛ چیز پنهان کرده شده . دَمس ؛ پنهان کردن چیزی را درخاک . تدلیس ؛ پنهان کردن عیب متاع را بر خریدار. هیدکور؛ پنهان شونده جهة فریفتن . تجمَّوء؛ گرفته پنهان ساختن چیزی را. تَجَنﱡث ؛ بخود پنهان ساختن کسی را. دَفن ؛ پوشیدن و پنهان کردن در خاک . امراءة دفین ؛ زن پنهان شده . امراءة دفینة؛ زن پنهان شده . الماء؛ پنهان بردن چیزی را. (منتهی الارب ). اهلاس ؛ پنهان راز گفتن .دس ّ؛ پنهان فرستادن . (تاج المصادر بیهقی ). اکنان ؛ در دل پنهان کردن . انّماس ؛ پنهان شدن صیاد برای صید. تکمی ؛ پنهان شدن در سلاح . (زوزنی ). اکثام ؛ پنهان شدن در خانه . کمین ؛ پنهان شدن در رزم . کناس ؛ پنهان شدن آهو در خوابگاه خود. تَکَنﱡس ؛ پنهان شدن آهو بکناس . کمی ٔ؛ پنهان داشتن منزل را از مردم . جدور؛ پنهان شدن پس دیوار. اًهمات ؛ پنهان داشتن سخن و خنده را. (منتهی الارب ). پنهان خندیدن . (تاج المصادر بیهقی ). خَجْخَجَة؛ پنهان کردن اندیشه ٔ خود را. تخافت ؛ پنهان با یکدیگر راز گفتن . هَزْلَعة؛ پنهان بیرون آمدن از میان چیزی . تلبیس ؛ پنهان داشتن مکر و عیب از کسی . لؤط؛ پنهان کردن چیزی را. (منتهی الارب ). دَمْس ؛ پنهان کردن و پوشانیدن خبر. (تاج المصادر بیهقی ). پنهان کردن در خاک . مکاشحة؛ پنهان داشتن دشمنی را. تکمیت ؛ پنهان داشتن خشم را. کن و کنون ؛ پنهان داشتن چیزی را در دل . اکنان ؛ پنهان داشتن در دل . اِستشعار؛ پنهان داشتن ترس و بیم در دل . ضلال ؛ پنهان گشتن و گم شدن . مَثد؛ پنهان شدن میان سنگها و نگریستن دشمن را از میان آن .قنبعة؛ در خانه پنهان شدن . خنوس ؛ پنهان شدن و واپس شدن . سغسغة؛ پنهان کردن در خاک . طی ؛ پنهان کردن کار را. انطلاس ؛ پنهان گشتن اثر، و پوشیده شدن کار کسی و مشتبه شدن آن . غَت ّ؛ خنده پنهان داشتن . دح ّ؛ پنهان کردن چیزی در زمین . هَب ّ و هبة؛ پنهان شدن از کسی . امر مُدخمس ؛ کار پنهان . تَدَرّؤ؛ پنهان شدن از چیزی جهت فریب دادن آن را. ناقة کمون ؛ ناقه ای که آبستنی خود پنهان دارد. مَیش و میشة؛ پنهان داشتن بعض خبر و آشکار کردن بعض آن را. کسحبة؛ پنهان رفتن ترسناک . اِقناب ؛ پنهان شدن از بیم غریم یا از ترس سلطان . اِختتاء؛ پنهان شدن از کسی به شرم یا به بیم . (منتهی الارب ). تنمس ؛ پنهان شدن در خانه ٔ صیاد. (تاج المصادر بیهقی ). تدَأدُؤ؛ پنهان شدن بچیزی . کنیف ؛ پنهان کننده هر چه باشد. لمحة؛ دزدیدگی نگاه، و پنهان دیدگی . قَت ّ؛پنهان در پی کسی رفتن تا اراده ٔ او معلوم کند. مُخباة؛ زن بسیار پنهان کرده شده . (منتهی الارب ). ♦ پنهان از کسی ؛ بی خبر او. بی آگاهی او. ♦ رو پنهان کردن ؛ خود را از دائن یا محصل و مأمور دیوانی و امثال آن نهفتن : فضل ربیع روی پنهان کرد. (تاریخ بیهقی ص ٢٨٠). ♦ روی در پرده ٔ تراب پنهان کردن ؛ مردن .