پوست برکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوست برکندن . [ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سلخ .پوست بازکردن . مخن . محش . (منتهی الارب ) : بردران ای دل تو ایشان را مایست پوستشان بر کن کشان جز پوست نیست . مولوی . چون فرومانی بسختی تن بعجز اندر مده دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین . (گلستان ). سلق فلاناًبسوط؛ پوست بر کند فلان را بتازیانه . (منتهی الارب ). متقوب ؛ پوست برکنده از خارش و گز. تمشق ؛ پوست کنده شدن شاخ . (منتهی الارب ).