واژه‌جو

پوست تخت

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

پوست تخت .[ ت َ ] (اِ مرکب ) پوست آش کرده که پشم آن نسترده باشند و درویشان آن را گاه نشستن و خفتن چون گستردنی وبساطی گسترند و گاه رفتن بر دوش افکنند و آن از پوست گوسفند و گاهی شیر و ببر و پلنگ باشد : اگر از فقر هوای تو بفرمان باشد پوست تخت تو کم از تخت سلیمانی نیست . تأثیر. ◄ مجازاً، مقام درویش . ◄ مسند. ♦ پوست تخت ارشاد ؛ مسند ارشاد.

معنی پوست تخت | واژه‌جو