پوست کندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوست کندن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پوست باز کردن . پوست گرفتن . پوست برآوردن . پوست کردن . پوست بازگرفتن از : بناخن پریچهره میکند پوست که هرگز بدین کی شکیبم ز دوست . سعدی . ◄ پوست برگرفتن از حیوان . سلخ . جلد. پوست کندن از حیوان . ◄ قشر از مغز جدا کردن . برداشتن پوست چنانکه در سیب و خیار و جز آن : تقشیر؛ پوست کندن از درخت و میوه و امثال آن . ◄ پوست کندن از کسی ؛ مجازاً او را سخت عذاب و شکنجه دادن . پوست پیراستن . مال بسیار از او ستدن . هر چه دارد از او گرفتن : مراعات دشمن چنان کن که دوست مر او را بفرصت توان کند پوست . سعدی . ◄ غیبت کردن و عیب گرفتن و طعن زدن و نکوهش کردن . (آنندراج ). ظاهر کردن عیب کسی . (غیاث ) : بعد چندین پوست کندن این خوش آمدهای تو همچو از استاد رگزن پنبه برچسباندنست . اشرف .