پوست کنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوست کنده . [ ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) پوست برآورده . که پوست آن برداشته باشند. پوست بازکرده . مقشر. مقشور : شعیرٌ مقشر؛ جو پوست کنده . ♦ مثل هلوی پوست کنده ؛ سرخ و سفید (آدمی ) صورتی یا مجموع اندامی شاداب . ◄ مسلوخ . ♦ گوسپند پوست کنده ؛ منسلخ . ◄ کنایه است از رُک . بی پرده . صریح . واضح . آشکارا. فاش . برملا. روشن . بی کنایة. پوست بازکرده . راست و صاف . بی رودربایستی (سخن یا گفتار) : سربسته همچو فندق اشارت همی شنو می پرس پوست کنده چو بادام کآن کدام . خاقانی . چرا چون گل زنی در پوست خنده سخن باید چو شکر پوست کنده . نظامی . ♦ پوست کنده گفتن ؛ رک و بی پرده گفتن : در حق سرتراش این حمام سخن راست بنده میگویم می کند پوست از سر مردم سخن پوست کنده می گویم . برهان ابرقوهی .