پوستین دریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوستین دریدن . [ دَ دَ ] (مص مرکب ) دریدن پوست بر کسی . ◄ پرده از راز نهانی برداشتن . افشای راز کردن : بدشنام مر پاک فرزند او را بدری همی پوستین محمد. ناصرخسرو. عشق توام پوستین گر بدرد گو بدر سوخته ٔ گرم روتا چه کند پوستین . خاقانی . روا باشد ار پوستینم درند که طاقت ندارم که مغزم خورند. سعدی . ♦ پوستین کسی دریدن، یا پوستین بر کسی دریدن ؛در غیبت یا حضور دشنام و بد او گفتن : ابا دشمنی پاک فرزند را بدری همی پوستین محمد. ناصرخسرو. بگیتی نام من هر کس شنیدی بزشتی پوستین بر من دریدی . (ویس و رامین ). زبون باش تا پوستینت درند که صاحبدلان بار شوخان برند. سعدی .