پی زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پی زدن . [ پ َ / پ ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) لنگیدن ستور از پی . از پی لنگیدن . عقر. (منتهی الارب ). لنگیدن ستور از مفصل میان سم و ساق . لنگیدن ستور از شتالنگ . لنگیدن ستور از درد پی : این یابو پی میزند؛ یعنی از رسغ می لنگد. از ناحیت شتالنگ می لنگد. ◄ تُپُق زدن اسب و غیره . ◄ پی بریدن . (آنندراج ). سب ّ. سبیبی . (منتهی الارب ) : تأمل کن از بهر رفتار مرد که چنداستخوان پی زد و وصل کرد. سعدی . ز بسکه اسب هوا را نرفته ایم از پی چو روبرو شده با خصم اسپ پی زده ایم . مسیح کاشی (از آنندراج ). ◄ عصب بستن . (آنندراج ) : میان غصه و ما الفت است پنداری کمان قامت خود را بغصه پی زده ام . مسیح کاشی (از آنندراج ). ◄ از نشان و علامات چیزی پی به آن بردن . (فرهنگ نظام ). ◄ قدم زدن . (آنندراج ) : بسوی صیدگاه یار پی زن حباب دیده را بر جوش می زن . زلالی خونساری (از فرهنگ نظام ).