پی زده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پی زده . [ پ َ / پ ِ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نعت مفعولی از پی زدن . پی بریده : خران گور گریزان تیر هجو منند به داس پی زده و در کمند مانده قفا. سوزنی . معقور؛ ستور پی زده که بر پای آن صدمه ای یا جراحتی وارد آمده باشد. خیل عقاری ؛ اسپان پی زده . عقیر؛ ستور پی زده . عقیرة؛ پی زده از ساق ... (منتهی الارب ).