پی فشردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پی فشردن . [ پ َ / پ ِ ف ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ثابت قدم بودن و استوار کردن و استوار شدن قدم . (آنندراج ).پی فشاردن . ثبات ورزیدن . پایداری کردن : یکی شاه گیلان یکی شاه ری که بفشاردندی گه جنگ پی . فردوسی . تنی را که بتوانی از جای برد بپرخاش او پی چه خواهی فشرد. نظامی . بنطع کینه بر چون پی فشردی درافکن پیل و شه رخ زن که بردی . نظامی . نشاید در آن داوری پی فشرد که دعوی نشاید در او پیش برد. نظامی . جهان کام و ناکام خواهی سپرد بخودکامگی پی چه باید فشرد. نظامی . بدادو دهش در جهان پی فشرد بدین دستبرد از جهان دست برد. نظامی . به هرجا که نیروی من پی فشرد مرا بود پیروزی و دستبرد. نظامی . در منزل مهر پی فشردند وآن نزل که بود پیش بردند. نظامی . نه پی در جستجوی کس فشردم نه جز روی تو کس را سجده بردم . نظامی . ◄ قدم نهادن . قدم زدن . (آنندراج ).