پی کور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پی کور. [ پ َ / پ ِ ] (ص مرکب ) بی اثر پای . که ایز بجای نگذارد. که رد پای نماندش . بی نشان پای بر زمین : پی کور شبروی است، نه ره جسته و نه زاد سرمست بختیی است نه می دیده و نه جام . خاقانی . ای مرکب عمر رفته پی کور زآن سوی جهان هبات جویم . خاقانی . سیاره ٔ اقطاع ز خوف تو بهر صبح پی کور نمایند ره کاهکشان را. نظیری . آنم که بعقل در جنون میگردم بلهانه به هر سحر و فسون میگردم با آنکه ره مقصد خود میدانم پی کور بنعل واژگون میگردم . حیاتی گیلانی (از آنندراج ).