پیرا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیرا. (نف مرخم ) صفت فاعلی دائمی از پیراستن . مخفف پیراینده . پیراینده . که پیراید. یعنی کم کننده از چیزی برای زینت . (غیاث ). صاحب آنندراج گوید: بمعنی پیراینده و آن کسی است که چیزی را کم کند بواسطه ٔ خوش آیندگی همچون دلاک و سرتراش که موی زیادتی را بسترد و باغبان که شاخهای زیادتی را ببرد، برخلاف مشاط که چیزی بیفزاید و آن را آراستن گویند چنانکه شبی ایاز در حالت مستی به امر سلطان محمود زلف خود ببریدعلی الصباح سلطان بخود آمد و بس دلتنگ شد حکیم عنصری به این رباعی سلطان را بر سر عیش آورد : کی عیب سر زلف بت از کاستن است چه جای بغم نشستن و خاستن است روز طرب و نشاط و می خواستن است کاراستن سرو ز پیراستن است . و این دو را پیرایه و آرایش نیز گویند و هر دو بمعنی امر نیز آید یعنی بپیرا یا بیارای . (آنندراج ) : برده رضوان بهشت از پی پیوندگری از تو آن فضله که انداخته بستان پیرا. انوری . که تا روشنک را چو روشن چراغ بیارند با باغ پیرای باغ . نظامی . منم سرو پیرای باغ سخن بخدمت کمر بسته چون سرو بن . نظامی . این کلمه را ترکیباتی است چون : آذرپیرا. بستان پیرا. پوست پیرا. پوستین پیرا. چمن پیرا. سروپیرا. کارپیرا ناخن پیرا : آتش بسته گشاید همه کار کارپیرای تو زر بایستی . خاقانی (دیوان ص ٨٧٩). ◄ برنده . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ (فعل امر) امر از پیراستن . (برهان ). بپیرای . (آنندراج ). ◄ (ن مف مرخم ) ساخته و پرداخته . (آنندراج ). ◄ (اِمص ) ساختن و پرداختن و منقح کردن و چیزی را از عیب خالی نمودن . (برهان ).
پیرا. [ پیرْ را ] (اِخ ) نام موضعی در جزیره ٔ لس بس از توابع یونان . مم نن سردار داریوش سوم این موضع را تسخیر کرده . (ایران باستان ج ٢ ص ١٢٨١).
پیرا. [ پیرْ را ] (اِخ ) نام دختر اپی میته و پاندور، زن دکالیون . رجوع به دکالیون شود.