پیروزبخت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیروزبخت . [ ب َ ] (اِخ ) نام یکی از بیست ودو تن کنیزکان امیرتیمور گورکان . (حبیب السیر چ خیام ج ٢ ص ٥٤٢).
پیروزبخت . [ ب َ ] (ص مرکب ) دارای بخت فیروز. که اقبالی مظفر دارد. خداوند طالع فیروز. که طالعی منصور دارد. کامیاب از بخت . پیروزطالع : چنین گفت کای شاه پیروزبخت مبادا جزاز تو بدین تاج و تخت . فردوسی . همیشه تن آباد و با تاج و تخت ز رنج و غم آزاد و پیروز بخت . فردوسی . ابوالقاسم آن شاه پیروزبخت نهاد از بر تاج خورشید تخت . فردوسی . چو بشنید پیران غمی گشت سخت بیامد بر شاه پیروز بخت . فردوسی . چنین گفت کاین مرد پیروزبخت بیابدسرانجام ازین رنج تخت . فردوسی . کجا آن بزرگان با تاج و تخت کجا آن نیاکان [ سواران ] پیروزبخت . فردوسی . بدان گفتم این ای برادر که تخت نیابد مگر مرد پیروز بخت . فردوسی . که فرزند ما گشت پیروزبخت سزای مهی ازدر تاج و تخت . فردوسی . ببلخ آمدم شاد و پیروزبخت بفرجهاندار با تاج و تخت . فردوسی . به پیروزبخت جهان پهلوان بیایم برت شاد و روشن روان . فردوسی . نزیبد بر ایشان همی تاج و تخت بیاید یکی شاه پیروزبخت . فردوسی . فریبرز کاوس پیروزبخت که درخورد تاجست و زیبای تخت . فردوسی . که بهرام شاهست و پیروزبخت سزاوار تاجست و زیبای تخت . فردوسی . که گر من شوم شاد و پیروزبخت سپارم ترا کشور و تاج و تخت . فردوسی . چنین گفت کای شاه پیروزبخت ندیدیم چون تو خداوند تخت . فردوسی . بیامد یکی مرد پیروزبخت نهاد اندر ایوان بهرام تخت . فردوسی . به ایران بمانم بتو تاج و تخت جهاندار باشی و پیروزبخت . فردوسی . بفرمان یزدان پیروزبخت نگون اندر آویزمش از درخت . فردوسی . کسی را که او کرد پیروزبخت بماند بدو کشور و تاج و تخت . فردوسی . همیشه بزی شاد وپیروزبخت بتو شادمان کشور و تاج و تخت . فردوسی . کند بر تو آسان همه کار سخت ازویی دل افروز و پیروزبخت . فردوسی . چو فرزند ما برنشیند بتخت دبیری ببایدش پیروزبخت . فردوسی . نهادند یکسر همه پیش تخت نگه کرد سالار پیروزبخت . فردوسی . ز ما چون یکی گشت پیروزبخت بدو ماند این لشکر و تاج و تخت . فردوسی . چو دانا بود شاه پیروزبخت بنازد بدو کشور و تاج و تخت . فردوسی . که بیداردل باش و پیروزبخت مگر داد ازو این کیانی درخت . فردوسی . که پیروزنامست و پیروزبخت همی بگذرد کلک او بر درخت . فردوسی . بفرمود خاقان پیروزبخت که بربند بر کوهه ٔپیل تخت . فردوسی . که ما را یکی کار پیشست سخت بگوییم با شاه پیروزبخت . فردوسی . بدانش بود شاه زیبای تخت که داننده بادی و پیروزبخت . فردوسی . جهانی نظاره بر آن تاج و تخت که تا چون بود کار پیروزبخت . فردوسی . بیاورد پس تخت شاه اردشیر وز ایران هرآنکس که بد تیز ویر بهم درزدند آن سزاوار تخت بهنگام آن شاه پیروزبخت . فردوسی . بآرام شادست و پیروزبخت بدین خسرو آیین نوآیین درخت . فردوسی . وزان پس خروشی برآورد سخت کزو خیره شد شاه پیروزبخت . فردوسی . درودی که دادی ز افراسیاب تو گفتی که او کرد مژگان پرآب شنیدم همان باد بر تاج و تخت مبادا مگر شاد و پیروزبخت . فردوسی . خداوند نام و خداوند تخت دل افروز و هشیار و پیروزبخت . فردوسی . جاودانه شاد باد آن خسرو پیروزبخت دشمن او جاودانه خوار و غمگین و حزین . فرخی . زهی مظفر پیروزبخت روزافزون زهی موحد پاکیزه دین یزدان دان . فرخی . کی بود کان خسرو پیروزبخت آید ز راه بخت و نصرت بر یسار و فتح و دولت بر یمین . فرخی . خسروی از خسروانی بستدی پیروزبخت تخت و ملک از سرورانی برگرفتی نامدار. فرخی . خسرو پیروزبختی شهریار چیره دست فتح و نصرت بر یمین و بخت و دولت بر یسار. فرخی . بر در پرده سرای خسرو پیروزبخت از پی داغ آتشی افروخته خورشیدوار. فرخی . پیروزبخت مهتر کهترنواز نیک مخدوم اهل مشرق مکسوم بن جنی . منوچهری . بخواندش سپهدار پیروزبخت فرستاده آمد سبک پیش تخت . اسدی . دگر ره سپهدار پیروزبخت ز ملاح پرسید کار درخت . اسدی . اشارت کند تا رقیبان تخت بسازند با شاه پیروزبخت . نظامی . اگر چه ز شاهان پیروزبخت جز او کس نیامد سزاوار تخت . نظامی نثاری که باشد سزاوار تخت فشاندند بر شاه پیروزبخت . نظامی . شه از مهر فرزند پیروزبخت در گنج بگشاد و بر شد بتخت . نظامی . تو نیز ای جهاندار پیروزبخت نه کز مادر آورده ای تاج و تخت . نظامی . مخالف شکن شاه پیروزبخت بفیروزفالی برآمد بتخت . نظامی .