پیروزه رنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیروزه رنگ . [ زَ / زِ رَ ] (ص مرکب ) برنگ پیروزه . پیروزه فام . دارای لون فیروزه ای . کبود. فیروزجی : همه جامه ها کرده پیروزه رنگ دو چشمان پر از خون و رخ باده رنگ . فردوسی . درو جرم گردون چو در قعر قلزم یکی دیگ پیروزه رنگ مدور. خاقانی . بسیچنده در آب پیروزه رنگ بسیچید تا ماهی آرد بچنگ . نظامی . نهد لعل و پیروزه در صلب سنگ گُل لعل در شاخ پیروزه رنگ . سعدی . ♦ چرخ پیروزه رنگ و طاق پیروزه رنگ و خیمه ٔ پیروزه رنگ و گبند پیروزه رنگ، کنایه از آسمان است : چو شد چادر چرخ پیروزه رنگ سپاه تباک اندرآمد بجنگ . فردوسی . نیارست شد پیششان کس بجنگ که بد یارشان چرخ پیروزه رنگ . فردوسی . جز بپیروزی نتابد بر همایون چتر تو آفتاب از خیمه ٔ پیروزه رنگ بی طناب . سوزنی . ز دور گنبد پیروزه رنگ تا باشد شب سیاه بروز سپید آبستن .... سوزنی . ز پیروزی چرخ پیروزه رنگ نبودش بسی در صفاهان درنگ . نظامی . دگر روز کاین طاق پیروزه رنگ برآورد یاقوت رخشان ز سنگ . نظامی . ببالای آن طلق پیروزه رنگ کشیده کمر کوهی از خاره سنگ . نظامی .