پیروزگون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیروزگون . (ص مرکب ) پیروزه گون .چون فیروزه . برنگ فیروزه . بسان فیروزه : بسی رفتم پس آز اندرین پیروزگون بشکم کم آمد عمر و نامد مایه آز و آرزو را کم . ناصرخسرو. تو پنداری که نسرین و گل زرد بباریده است بر پیروزگون لاد. ناصرخسرو.