پیش رفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیش رفتن . [ رَ ت َ ] (مص مرکب ) جلو رفتن . مقابل پس رفتن . حرکت کردن بسوی مقابل . سلوف . زم . (منتهی الارب ) : درفش و پس لشکر و جای خویش برادرش را داد و خود رفت پیش . فردوسی . از آن پس بجنبید از جای خویش بنزدیک پرده سرا رفت پیش . فردوسی . اینهمه نیش میخورد سعدی و پیش میرود خون برود درین میان گر تو تویی و من منم . سعدی . ◄ ترقی کردن . ◄ بحضور رفتن کسی را. برابر رفتن کسی را. بخدمت او شدن : تو خداوند را از آمدن آگاه کن اگر راه باشد بفرماید تا پیش روم . (تاریخ بیهقی ). ♦ پیش رفتن کسی را ؛ استقبال او کردن : چون برمک بدمشق رسید همه ٔبزرگان دولت و امرای حضرت او را پیش رفتند و او را بتعظیمی و جلالتی هرچه تمامتر در شهر آوردند. (تاریخ برامکه ). امیر گوزکانان ... از جیحون بگذشت و بنزدیک امیر اسماعیل آمد ببخارا. امیر شاد شد و وی را پیش رفت با سپاه و به اعزاز و اکرام ببخارا در آورد. (تاریخ بخارای نرشخی ص ١٠٢). ◄ سبقت بردن . (آنندراج ). سابق آمدن . انصلات . (منتهی الارب ) : زآن دو قدم کز دو جهان بیش رفت گر چه پس آمد ز همه پیش رفت . امیرخسرو. ♦ پیش چیزی رفتن ؛ نزدیک او شدن : چون روز شد امیر پیش کار رفت . (تاریخ بیهقی ). ♦ پیش رفتن حرف ؛ سبز شدن آن . (آنندراج ). مورد قبول واقع شدن سخن : تأثیر پیش یار دگر آبرو مریز میرفت پیش حرف تو، اکنون نمیرود. تأثیر. ♦ پیش رفتن کاری وپیش بردن کاری ؛ سر انجام خوب یافتن و سرانجام خوب دادن آنرا. (آنندراج ) : آنجا حشمتی باید هر چه تمامتر. به آن کار پیش رود. (تاریخ بیهقی ص ٣٩٤ چ ادیب ). ◄ غلبه داشتن . تفوق و برتری داشتن . چیره بودن : روزت ار پیش میرود با ما با خداوند غیب دان نرود. سعدی . ◄ پیش رفتن کاری یا امر و فرمانی را؛ مقدم شدن در آن . اقدام کردن در آن . کار کردن بر حسب آن . انجام دادن طبق آن . تمهل . قدم . تقدم . (از منتهی الارب ) : فرمان را بمسارعت پیش روید، هم چوب خورید و هم مال بدهید. (تاریخ بیهقی ). فرمان مسعود را بمسارعت پیش رفتند. (تاریخ بیهقی ). فرمانها داد (محمدبن محمود غزنوی ) در هر بابی ... و حاضرانی که بودند از هر دستی، برتر و فروتر، آن فرمانها را بطاعت و انقیاد پیش رفتند و شروط فرمانبرداری اندر آن نگاهداشتند. (تاریخ بیهقی ). ما شفاعت امیرالمؤمنین بسمع و طاعت پیش رفتیم که از خداوندان بندگانرا فرمان باشدنه شفاعت . (تاریخ بیهقی ). سلطان گفت به امیرالمؤمنین باید نامه نبشت ... و به قدر خان هم بباید نبشت ...پس زود پیش باید رفت که رفتن ما نزدیک است . (تاریخ بیهقی ). چون خداوند بلفظ عالی خویش امیدهای خوب کرد.بنده فرمان عالی را پیش رفت . (تاریخ بیهقی ). گفت یاقوم چون ملکی بشما رسید فرمانی آمد از خدا به غزا شوید مبادا که عاصی گردید و بغزا نروید. گفتند عاصی نشویم و هرچه فرمائی پیش رویم . (قصص الانبیاء ص ١٤٢). عادت ملوک عجم چنان بودی که از سر گناهان در گذشتندی الا از سه گناه : یکی آنکه راز ایشان آشکار کردی و دیگرآن کس که یزدان را ناسزا گفتی و دیگر کسی که فرمان را در وقت پیش نرفتی و خوار داشتی . (نوروزنامه ).