پیش رو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیش رو. [ ش ِ ] (ق مرکب ) مقابل پشت سر. مقابل غیاب و غیبت و قفا. امام . در حضور. خلاف پشت سر. برابر. بنزد. نزدیک . برابر چشم . قدام . پیش روی : بجنبید بر بارگی شاه نو ز قلب سپه رفت تا پیش رو. فردوسی . ازین هر سه کهتر بود پیش رو مهین باز پس، در میان ماه نو نشیند کهین نزد مهتر پسر مهین را بنزد کهین تاجور. فردوسی . بوستان افروز پیش ضیمران چون نزاری پیش ِ روی فربهی . منوچهری . ♦ پیش رویش گفتن : در چشمش گفتن .
پیشرو. [ رَ / رُو ] (نف مرکب ) پیش رونده : ابا لشکر و جنگسازان نو طلایه به پیش اندرون پیشرو. فردوسی . ◄ مقدم . سابق . (دهار). که نخست رفتن گیرد. که قبل از دیگران رود. پیشقدم . مقابل پس رو. کسی که پیشاپیش کسان رود خاصه پیشرو سپاهیان و آنرا مقدمه و مقدمة الجیش گویند. (انجمن آرا). پیش آهنگ . سرآهنگ . سرهنگ . مقدمه . قراول . طلیعه . پیش هنگ : ز لشکر بر پهلوان پیشرو بمژده بیامد همی نو به نو. فردوسی . هیونی که بود اندرآن کاروان کجا پیشرو داشتی ساروان . فردوسی . بدو باغبان گفت کای پرهنر نخست آن خورد می که پرمایه تر تو باید که باشی برین پیشرو که پیری بفرهنگ و در سال نو. فردوسی . سپه بود چندانکه بر کوه و دشت همی ده شبانروز لشکر گذشت چو دیدار برداشتی، پیشرو بمنزل رسیدی همی نو بنو. فردوسی . یکی پیشرو بود [دسته ٔ کرگدن را] مهتر ز پیل بسر بر سرون داشت همرنگ نیل . فردوسی . سپهرم پس و بارمان پیش رو خبر شد بدیشان ز سالار نو. فردوسی . براه رایت او پیشرو بود هر روز چو پیش رایت کاوس رایت رستم . فرخی . آن پیشروپیشروان همه عالم چون پیشرو نیزه ٔ خطی که سنانست . منوچهری . رایت منصور او را فتح باشد پیشرو طالع مسعود او را بخت باشد پیشکار. منوچهری . رسید پیشرو کاروان ماه خزان طناب راحله بربست روزگار خزی . منوچهری . غو پیشرو خاست اندر زمان که آمد به ره چار ببر دمان . اسدی . بدو پیشرو گفت : فرمود شاه که تا بی عنان تکاور ز راه . اسدی . تو پیشرو این رمه ٔ بزرگی جان و دل من زین رمه رمانست . ناصرخسرو. نیستی چون سخن یار موافق خوش گر نه او پیشرو باد بهارستی . ناصرخسرو. اشتری اندر نمازگاه مراو را پیشرو و جبرئیل غاشیه دارست . ناصرخسرو. شاه علاءالدول داور اعظم که هست هم ازلش پیشرو هم ابدش پیشکار. خاقانی . خاقانیست پیشرو کاروان شعر همچون حباب پیشرو کاروان آب . خاقانی . چو شاپور آمد آنجا سبزه نو بود ریاحین را شقایق پیشرو بود. نظامی . در سفری کان ره آزادی است شحنه ٔ غم پیشرو شادی است . نظامی . همچنان میشدند در تک و تاب پس رو آهسته، پیشروبشتاب . نظامی . گرچه پس رو ز پیشرو می ماند پیشرو بازمانده را میخواند. نظامی . وگر زانکه در رهگذرهای نو کسی بایدت پس رو و پیشرو. نظامی . چو آید گه بازگشتن ز راه بود مادیان پیشرو در سپاه . نظامی . گفت بسم اﷲ بیا تا اوکجاست پیشرو شو گر همی گویی تو راست . مولوی . غطوس ؛ بسیار پیشرو و اقدام کننده در سختی و جنگها. اهتداء؛ پیشرو شدن . مقدمةالجیش ؛ پیشرو لشکر. فرانق ؛ پیشرو لشکر. بغایا؛ پیشروان لشکر. (منتهی الارب ). ◄ خدمتکار که پیش اسب میرود و این مجازست . (آنندراج ) : حیات ابد خنده را پیشرو صفای گهر پیش دندان گرو. ظهوری (از آنندراج ). دل شادست ترا پیشرو و خدمتکار پیشخیز گل و گلشن که بود غیر بهار. میر نجات (از آنندراج ). ◄ متقدم . قدام . (از منتهی الارب ). امام . قدوه . مقتدی . قائد. مقدام . (زمخشری ). سر. قائد سپاه . پیشوا. راید. (دهار). هادی . اسوة. (از منتهی الارب ). رهبر. سردار. سالار : کنون پیشرو باش و بیدارباش سپه را ز دشمن نگهدار باش . فردوسی . دلت خیره بینم همی سوی گو بر آنی که او را کنی پیشرو. فردوسی . از ایشان فغانیش بد پیشرو سپاهی پسش جنگسازان نو. فردوسی . بشد تیز لشکر بفرمان گو سه ترک سرافرازشان پیشرو. فردوسی . چو طلحند بشنید پیغام گو ز لشکر هر آنکس که بد پیشرو. فردوسی . مرا گر محمد بود پیشرو ز دین کهن گیرم این دین نو. فردوسی . چنین گفت کای رزمسازان نو کرا خوانم اندر شما پیشرو. فردوسی . چو پور سیاوش بدیدش ببام منم پیشرو گفت بهرام نام . فردوسی . فریبرز کاوس را ده سپاه که او پیشروباشد و کینه خواه . فردوسی . سپاهی بد از روم و بربرستان یکی پیشرو نام کشورستان . فردوسی . سرمایه و پیشروشان زهیر که آهو ربودی ز چنگال شیر. فردوسی . زواره بد این جنگ را پیشرو سپاهی همه جنگسازان نو. فردوسی . بدان جنگ هرمزبدش پیشرو همی رفت با کارسازان نو. فردوسی . منم پیشرو گر بمن بد رسد بدین کهتران بد نباید سزد. فردوسی . گوی پیشرو نام او خانگی که همتا نبودش بفرزانگی . فردوسی . چنین گفت بیژن منم پیشرو که از من یکی کینه سازید نو. فردوسی . نگه کن که برخیزد از دشت غو فرخ زاد پیروزشان پیشرو. فردوسی . گرانمایه گستهم بد پیشرو پس او چو بالوی و شاپور گو. فردوسی . ز لشکر هر آنکس که بد پیشرو بر انگیختند اسب و برخاست غو. فردوسی . ولیکن ازین گفته پاسخ شنو خرد یار کن بخت را پیشرو. فردوسی . ترا بود باید همی پیشرو که من رفتنی ام تو سالار نو. فردوسی . سپهدار پیران بود پیشرو که جنگ آورد هر زمان نو بنو. فردوسی . بزد گوی و از دشت برخاست غو همی رفت پیش سپه پیشرو. فردوسی . چنین گفت کاموس جنگی بمن که تو پیشرو باش از این انجمن . فردوسی . چو اشتاد و خراد برزین گو شنیدند پیغام آن پیشرو. فردوسی . ز ترکان هر آنکس که بد پیشرو ز ناکار دیده سواران گو. فردوسی . ز درگاه کاموس برخاست غو که او بود مرد افکن و پیشرو. فردوسی . بگفتند کامد ز ایران سپاه یکی پیشرو با درفشی سیاه . فردوسی . ز لشکر هر آنکس که بد پیشرو ورا خواندی شاه گشتاسب گو. فردوسی . به آموی شد پهلوان پیشرو ابا لشکر و جنگسازان نو. فردوسی . که هر چند بیژن جوانست و نو به هر کار دارد خرد پیشرو. فردوسی . گر ایدونکه رستم بود پیشرو نماند برین بوم برخار و خو. فردوسی . ز گودرزیان هر که بد پیشرو یکی (آفرین ) گستریدند بر شاه نو. فردوسی . که او باشد اندر جهان پیشرو جهاندار و سالار و بیدار و گو. فردوسی . نخستین فریبرز بد پیشرو گذر کرد پیش جهاندار نو. فردوسی . سپه را فرامرز بد پیشرو که فرزند او بود و سالار نو. فردوسی . که بودست این جنگ را پیشرو که کردست این کینه را باز نو. فردوسی . چه گفت اندرین موبد پیشرو که هرگز نگردد کهن گشته نو. فردوسی . سخن گفت گوینده ٔ پیشرو که ای شاه، قیصر جوانست و نو. فردوسی . جهان پهلوان بایدش پیشرو چو برخیزد از دشت آوای غو. فردوسی . سپه را تو باش این زمان پیشرو تویی نامدار و سپهدار نو. فردوسی . جهانجوی کاوس شان پیشرو ز لشکر بسی رزمسازان نو. فردوسی . چومهراس داننده شان پیشرو گوی در خرد پیر و در سال نو. فردوسی . یکی از بزرگان مازندران کجا او بدی پیشرو بر سران . فردوسی . سپه را بدان شارسان جای کرد یکی پیشرو جست و بر پای کرد. فردوسی . غمی گشت و با لشکر خویش گفت که این پیشرو را هزبر است جفت . فردوسی . چو پاسخ بنزد سکندر رسید هم آنگه ز لشکر سران بر گزید که باشند شایسته و پیشرو بدانش کهن گشته در سال نو. فردوسی . سواران و اسبان پرمایه اند ز گردنکشان برترین پایه اند سلاحست و بهرام شان پیشرو که گردد سنان پیش او خار و خو. فردوسی . بدانگه کجا مادرت را ز چین فرستاد خاقان به ایران زمین بخواهندگی من بدم پیشرو صدو شصت مرد از دلیران گو. فردوسی . ز دشت سواران نیزه گذار سپاهی بیامد فزون از شمار چو عباس و چون عمروشان پیشرو سواران و گردنفرازان نو. فردوسی . دمنده سپه، دیوشان پیشرو همی به آسمان برکشیدند غو. فردوسی . ز سی نیز بهرام بد پیشرو که هم تاجور بود و هم شاه نو. فردوسی . ز ایران زمین هر که بد پیشرو کهن گو اگر از دلیران نو. فردوسی . رده بر کشیدند و برخاست غو بیامد دمان یانس پیشرو. فردوسی . شما را بویم اندرین پیشرو نشانیم برگاه او شاه نو. فردوسی . بدو گفت گودرز پرمایه شاه ترا پیشرو کرد بر این سپاه . فردوسی . سپه را تو باش این زمان پیشرو تو کین خواه نو، او جهاندار نو. فردوسی . زرسب گرانمایه بد پیشرو که از لشکر او بد جهانجوی نو. فردوسی . سپه را بدان شارسان جای کرد یکی پیشرو جست و بر پای کرد. فردوسی . دلت چفته بینم همی سوی گو بر آنی که او را کنی پیشرو. فردوسی . گزین کرد مرد سخنگوی گو کز آن مهتران او بدی پیشرو. فردوسی . سواران بهر سو برافکند گو بجایی که بد موبدی پیشرو. فردوسی . بفرزانه ٔ خویش فرمود گو که گوید به آواز با پیشرو. فردوسی . کسی را کجا پیشرو شد هوا چنان دان که رایش نگیرد نوا. فردوسی . تویی پیشرو کو پناه منست نماینده ٔ آب و راه منست . فردوسی . چنین پاسخش داد بیژن که شو دلت چاه باد اهرمن پیشرو. فردوسی . هنوز پیشرو هندوان [روسیان ] بطبع نکرد رکاب او را نیکو بدست خویش بشار. فرخی . دان و آگه باش ای پیشرو گوهر خویش دان و آگه باش ای محتشم مجلس شاه . فرخی . بتی به دست کنم من ازین بتان بهار بحسن پیشرو نیکوان ترکستان . فرخی . سه کار به یکبار همی ساخته داری احسنت و زه ای پیشرو زیرک و هشیار. فرخی . شاه ملکان پیشرو بار خدایان ز ایزد ملکی یافته و بار خدائی . منوچهری . آن پیشرو پیشروان همه عالم چون پیشرو نیزه ٔ خطی که سنان ست . منوچهری . و سرهنگان طاهر همه نزدیک لیث [ بن علی ] آمدند پیشرو ایشان علی حسن درهمی بود. (تاریخ سیستان ). امیر وی را بنواخت و بسیار نیکوئیها گفت و امیدها کرد و همچنان پیشروان هندوان را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٠٣). اگر بطرفی خدمتی باشد و مرا فرموده آید تا سالار و پیشرو باشم آن خدمت بسر برم . (تاریخ بیهقی ). پیشروم عقل بود تا بجهان کرد بحکمت چنین مشار مرا. ناصرخسرو. سام نریمان کو، رستم کجاست پیشرو لشکرمازندران . ناصرخسرو. نگیرم پیشرو مر جاهلی را که نشناسد نگاری از نکالی . ناصرخسرو. پیشرو خلق پس از مصطفی کز پس او فخر بود رفتنم . ناصرخسرو. نروم جز ز پس پیشرو رحمان گر درستست که من بنده ٔ رحمانم . ناصرخسرو. آل پیمبر است ترا پیشرو کنون از آل اومتاب و نگه دار حرمتش . ناصرخسرو. پیغمبرست پیشرو خلق یکسره کز قاف تا به قاف رسیده است دعوتش . ناصرخسرو. چو خواهی سپه را سوی رزم برد مکن پیشرو جز دلیران گرد. اسدی . که این زاولی پیشروتان کجاست سپهبد چو بشنید زود اسب خواست . اسدی . شاه را بگوئید تا دیدار باز نماید که خاقان چین لشکر فرستاده است و از فرزندان خویش یکی را پیشرو کرده . (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). قضا ز وهمش پیوسته پیشرو گیرد قدر ز رایش پیوسته راهبر دارد. مسعودسعد. ای پیشرو هر چه نکوئیست جمالت ای دور شده آفت نقصان ز کمالت . سنائی . احمد مرسل که هست پیشرو انبیا بود پس از انبیا دولت او برمدار. خاقانی . پیشروان پرده برانداختند پرده ٔ ترکیب درانداختند. نظامی . ای پیشرو سپاه صحرا خرگاه نشین کوه خضرا. نظامی . هر کجا عقل پیشرو باشد بد بدگو ز بدشنو باشد. نظامی . بساطی کشیدم بترتیب نو بر او کردم اندیشه را پیشرو. نظامی . چو افزایش و کاهش نو بنو بنا بود پیشینه شد پیشرو. نظامی . چنان داد فرمان در آن راه نو که خضر پیمبر بود پیشرو. نظامی . گرگدا پیشرو لشکر اسلام بود کافر از بیم توقع برود تا در چین . سعدی . سپه را مکن پیشرو جز کسی که درجنگها بوده باشد بسی . سعدی . نماند بمحشر کسی در گرو که دارد چنین سیدی پیشرو. سعدی . زعیم ؛ پیشروقوم . قدّام ؛ پیشروان . (منتهی الارب ). ♦ پیشرو کوکب انبیاء ؛ حضرت رسالت مآب (ص ). (آنندراج ). ♦ پیشرو لشکر صحرا ؛ گورخر. (برهان ). ◄ خادم . (غیاث ). ◄ نشید و آهنگ سرود. (غیاث ). نشیدی که پیش از نقش خوانند. (آنندراج ). مقدمه ٔ آهنگ ساز : بهر آواز صد تصنیف نو داشت پس هر پرده چندین پیشرو داشت . تأثیر (از آنندراج ) مغنی بشنود گر پیشروهای فغانم را پس از مردن به پی پیوند سازد استخوانم را. ملاطغرا.