پیچ پیچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیچ پیچ . (ص مرکب ) با پیچ بسیار. با تاب و خم بسیار. شکن برشکن . پرپیچ . خم درخم و سخت پیچیده، در صفت دلبر و معشوق . (آنندراج ). صاحب پیچ بسیار : کمند گره داده ٔ پیچ پیچ بجز گرد گردان نمی گشت هیچ . نظامی . چو میکردم این داستان را بسیچ سخن راست رو بود و ره پیچ پیچ . نظامی . چو برپائی طلسمی پیچ پیچی چو افتادی شکستی هیچ هیچی . نظامی . در ناف جهان که پیچ پیچ است بادست و چه باد هیچ هیچ است . نظامی . گرفتار کن را دهد پیچ پیچ بدان تا نگردد گرفتار هیچ . نظامی . جهان چون مار افعی پیچ پیچ است ترا آن به کزو در دست هیچ است . نظامی . کوهی از قیر پیچ پیچ شده بر شکارافکنی بسیچ شده . نظامی . با من سخن تو پیچ پیچ است نی هیچ نهی که هیچ هیچ است . نظامی . چه پیچیم در عالم پیچ پیچ که هیچست ازو سود و سرمایه هیچ . نظامی . بدو گفت کای سنبلت پیچ پیچ ز یغما چه آورده ای گفت هیچ . سعدی . وین شکم خیره سر پیچ پیچ صبر ندارد که بسازد بهیچ . سعدی . دو چشم وشکم برنگردد بهیچ تهی بهتر این روده ٔ پیچ پیچ . سعدی . نه اندیشه از کس نه حاجت بهیچ چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ . سعدی . فتادند در عقده ٔ پیچ پیچ که در حل آن ره نبردند هیچ . سعدی . مرگ اینک اژدهای دمانست پیچ پیچ لیکن چه غم ترا که بخواب خوش اندری . سعدی . وارهیدند از جهان پیچ پیچ کس نگیرد بر فوات هیچ هیچ . مولوی . کو با شکسته نمیمانست هیچ که نه غم بودش در آن نی پیچ پیچ . مولوی . مشتری خواهی بهردم پیچ پیچ تو چه داری که فروشی هیچ هیچ . مولوی . ما که ایم اندر جهان پیچ پیچ چون الف او خود چه دارد هیچ هیچ . مولوی . ♦ زلف پیچ پیچ ؛ مرغول . مجعد. پرشکن . پرخم . دارنده ٔ پیچ و خم بسیار و مشکل . ◄ نه راست و مستقیم : میرود کودک بمکتب پیچ پیچ چون ندید از مزد کار خویش هیچ . مولوی . ◄ مضطرب . پیچان : شه از گفت آن مرد دانش بسیج فروماند بر جان خود پیچ پیچ . نظامی .